نقدی بر یک جسارت بی مورد در حق صحابه کرام

img

یادداشت اداره:

قابل توجه عزیز خواننده سطر اول!

آن چه در پایین می خوانید، ردی است بر نویسنده ای به اسم ” محمد کبیر صالحی” که بحثی را تحت عنوان ” راستی آزمایی ‌و‌ اعتبارسنجیِ‌ روایاتِ‌ابوهریره از‌منظر‌اهل رأی” را برای نهادی موسوم به ” جمعیت فکر” نوشته است که ضمن آن برخی مسایل متنازع از صدر اسلام و شخصیت های موجود در آن زمان را نقد نموده اند.

در همین راستا نویسنده و پژوهشگر معروف دکتور محمد الله صخره نیز نقد علمی ایرا روی این مقاله نگاشته و به هفته نامه سطر اول فرستاده اندکه با وجود دقیق و علمی بودن آن، کمی طولانی بود و صفحات مختصر هفته نامه گنجایش نشر آن را نداشت، به همین دلیل آن را در ویب سایت هفته نامه به نشر رسانیدیم که در نزدیک ترین فرصت، به شکل یک جزوه مستقل نیز در دسترس خوانندگان عزیز قرار خواهد گرفت. اینک این شما و این هم نوشته زیبای دکتور صخره.

“اداره سطر اول”

__________________________________

“دفع مگس شریره از روی نورانی ابوهریره؛ نظری از منظر اصحاب رأی أهل سنت و الجماعة!”

به قلم : دکتور محمد الله صخره

بسم الله والحمد لله والصلوة علی رسوله المصطفی وعلی آله المجتبی و صحابته المرتضی

و بعد:

بعضی از اهل کلام و برادرانِ غیور بر اسلام از طریق مسنجر پیام دادند و تذکر دادند که کسی با استفاده از غفلت غافلین پا به حریم صحابهء کرام گذاشته و در آغاز صحابی رسول صلی الله علیه وسلم حضرت ابی هریره رضی الله عنه و ارضاه را تجریح نموده است.

از چنان شنیدن، چنین پنداشتم که شاید کسی بحث علمیی را از زاویهء فنِّ “جرح وتعدیل” یا از منظر ارزیابی علمی و آفاقی چیزی در شأن این صحابی نوشته است یا خواسته است از دریچهء داخل شود که سه گروه کوشیدند از آن دریچه به حوزهء ابی هریره ه قصد سوء وارد شوند:

این سه گروه عبارت اند از بعضی مستشرقین و بعضی روافض و بعضی زنادقه که هرکدام شبهاتی را تکرار کرده اند که بعضی آن متعلق به همین صحابی بوده است

بناءً رغبتی در التفات و القاء نظر به آنچه فرستاده شد، ندیدم و گفتم جواب بر این شبهات بسیار تکرار شده است وچنانچه گفته اند التکرارُ قبیحٌ , ومرا انشغالاتی دیگر بسیار.

لیکن امروز دوباره دیدم که آن مقال برایم رسیده است و خدا فرستنده را اجر دهاد، مقالی که عنوان آن چنین است: (راستی آزمایی و اعتبار سنجی روایات ابی هریرة از منظر اهل رأی)

نام نویسندهء مقاله زیر عنوان مقاله اش درج بود و این هم جالب بود که برای بار دوم از جناب نویسنده چیزی میخواندم که غیر قابل سکوت بود، زیرا یک دو هفته قبل نیز نوشته ی از وی را خوانده بودم که در آن چنین”رای گرایی” کرده بود که اشکالی ندارد اگر زن مسلمان بدون ستر عورت در خانه نماز بخواند و کفایت می کند اگر فقط نیکر و سینه بندی برتن کند و برای اثبات این مدعای خود حجاب را منکر گشته و دروغی را به مذهب حنفی برای اثبات دروغ خود حواله کرده بود .همان دم بسیار مختصر عناوین مسئله را در صفحهء فیسبوکم نشرکردم و لله الحمد بازتاب ایمانی خوبی داشت.

اینک مقاله دیگری از آقای نویسنده ( راستی آزمایی و اعتبار سنجی روایات ابی هریرة از منظر اهل رأی)، نوشته یی نیست که از کنار آن بی تفاوت گذشت، زیرا این نوشته در چوکات یک بحث علمی نه بلکه در چوکات یک پروژه پیش میرود.

امروز ابو هریره است فردا انس بن مالک است فردای دیگر عمر است و ابو بکر و فردای بعد از آن بالا تر..

فلهذا آنچه می نویسم ردّی است که مقالهء اهانت به ابو هریره را از دُمش با نوکِ دو انگشت برداشتم و با انگشت دیگر پوزو و گوش و بروتش را نشان دادم و بر دیوار زدم، خوانندهء عزیز در اثنای خواندن این سطور شاید به کلماتی در تعبیر از من مواجه شود که پیش چشمش سیاهی کند و آن را چنین و چنان تعبیر کند ولی یقینا اگر به حجم اهداف سوء مقالهء مذکور پی بُرد به عمق کلماتِ من پی می برد.

ذُلّ,خضوع,خنوع درمقام تبیانِ وبیانِ شرعی از وصایای استعمار برای استغفال امت اسلامی است،.با بی ادبان همان کن که همان را سزند.

حقیقتاً آقای نویسنده درهمین نوشته اش به چشم کسانیکه آگاهی از منابع ندارند، خاکستر پاشی کرده است و برای جوآنان ضعیف النفس فتحه ی ضلالت داده است، بسیار بر الله بر امامان دین دروغ بسته است، اقوال آنان را غلط نقل کرده است,تدلیسی کرده است که خود انرا به ابو هریره افترا بسته است

اینک رد بر مقاله ی (راستی آزمایی و اعتبار سنجی روایات ابو هریره از منظر اهل رأی) را در چهارده بند قوس گذاری کردم و آنرا به رسم بعضی قوس نامیدم و در اخیر یک نتیجه کوتاه که حاوی هدف این مقال من است ضمیمه کردم (لِیَهلکَ مَن هلکَ عن بَیِنِة و یَحی مَن حیَّ عن بَیِنة.)

قوس اول: اعتراض برعنوان:

“راستی آزمایی و اعتبار سنجی روایات ابوهریره از منظر اهل رأی” کدام اهل رأی؟

آیا مراد از رأی به معنای مطلق آن است، همانطور که معنای لغوی رأی دلالت می کند ؟ یا که مراد ازاهلِ رأی معنای اصطلاحی آن است؟ اهل رأی بر جماعتی از سلف و خَلَف اطلاق میشود که در استنباطِ فروعاتِ دین ازاصولِ دین سعی و نظر بخرچ دادند و در زمان خود بنام اهل رأی معروف شدند و خود بر اطلاق این نام بر خود اصرار نمی ورزیدند و اطلاق انرا رد هم نمی کردند، قرنها بعد بعضی باحثین تاریخ تشریع اسلامی هنگام تقسیم فرق اسلامی، اصطلاحِ مدارس را بکار بردند و اهل رأی را مدرسه ی رأی نامیدند و قلب این مدرسه را مذهبِ امام اعظم ابو حنیفه تشکیل داد که منظور از تعریف اصطلاحی اهل رأی همین است.

پس اگر منظور از اهل رأی همان معنای لغوی باشد، یعنی ارزیابی روایات ابی هریره از دیدِ هر کسیکه صاحب رأی است باشد، ترکیبِ عبارت صحیح نمی آید، مگر اینکه کلمهء اهل زدوده شود تا میان تعریف لغوی و اصطلاحی خلط نیاید و میان طوائفِ اهل رأی هم خلط نیاید چون اهل رأی نیز بریک منهج نبودند، بطور مثال منهج تابعیی معروف ربیعه و رأی از منهج مدرسه رأی فرق میکرد.

ظاهراً آقای نویسنده میخواهد همچو خلط را در ذهن خواننده مقاله ی خود القا کند تا خواننده را که آشنایی با تاریخ تشریع اسلامی ندارد و فرقه های اسلامیان در صدر اول، صدر دوم یا صدر سوم را آگاه نیست، متقاعد سازد که آنچه می گوید نظر اهل رأی در باره ابی هریره است و چون مذهب حنفی به مذهب اهل رأی معروف است، پس آنچه می گوید همان نظر ائمه مذهب حنفی در قبال ابو هریره است و برای تدارکِ استفهام و تلافی اعتراض کوشیده است این تحریف خود بر مذهب حنفی را چنین جبران کند که در آخرِ مقاله اش نوشته است:” سده های مدیدی است که حنفیان پیروی از قواعد حدیث شناختی اهل حدیث را پیشه کرده اند و معیار های ناقدانه اهل رأی را از یاد برده اند و توصیه پیشوایان خود در باره پرهیز از روایات ابو هریره را به فراموشی سپرده اند”

حالا سؤال این است که آقای نویسنده ابی هریره را درغگو و شکم پرست و مطعون نامیده است، باید ثابت کند که همین اتهامات وی درکدام کتابِ متقدمین اهل رأی هست یا از کدام آنان شفاهی منقول است؟ آیا کلماتی که آنان بکار برده اند بر آن چه آقای نویسنده می گوید، دلالت می کند یا آقای نویسنده عقده های خود را از زبان آنان بیان داشته است؟

آیا درکدام کتابِ مذهبِ اهلِ رأی هست که روایت ابی هریره مردود است؟ آیا در کدام کتابِ اهل رأای هست که گفته باشد ابی هریره مطعون است چه رسد به اینکه او را درغگو شمرده باشند؟

چنین چیزی نیست , هیچ کسی چنین ادعای را کرده نمی تواند. مذهب حنفی از روایات ابی هریره پُر است حتی بعضی استناداتِ ائمه مذهب حنفی منحصر در روایتی از ابی هریره است که برای اثبات ادعای خود برعلیه خصوم خود در فروعِ مسائل به همان روایت ابی هریره استناد کرده اند، بلکه بعضی ائمه اصول مذهب حنفی مانند امام عبد العزیز بخاری، ابو هریره را بالا تر از انس بن مالک می شمارند، در حالیکه در فقهِ اهل رأی استناد بر روایات انس بن مالک بسیار است.

آقای نویسنده کوشیده است با نقل قولهایی وانمود کند که ابی هریره چنان بوده است که وی می گوید.

حالا من نقاط بارزی از مغالطات آقای نویسنده را نقل می کنم و رد می کنم و قبل از رد هم عرض کنم که آنچه این آقا در مجموع می گوید بالمجموع از سوی اهل روایت رد شده است، اهل روایت رد بر این اعتراضات را اول از مکانت صحابه آغاز می کنند اما من اینجا از منظور درایت و مذهب اهل درایت به اعتراضاتی که نویسنده بر ابو هریره آورده است می پردازم.

در اولِ صفحه دوم نوشته ی خود بعد از این آغاز که عمر ابن خطاب شاخص ترین چهرهء رأی گرا بود و می گفت “اقلوا الروایة عن رسول الله”،می گوید وی نگران بود که مبادا کثرت روایت مردم را از رجوع به قران باز دارد و سبب فتنه شود و دروازه ی جعل را بگشاید.

امام حاکم نیشاپوری در کتاب “مستدرک علی الصحیحین” خود در بارهء اینکه عمر رضی الله عنه در بارهء تقلیل روایت چه گفته است نقل می کند که وقتی گروهی را جایی می فرستاد، توصیه کرد که شما آنجا می روید مردمانی را می بینید که در اطراف قرآن مانند زنبور عسل طنین دارند، پس با آنان از روایت کم بگویید تا مبادا مشغول شوند .

و معنای این حرف عمر رضی الله عنه این است که آن مردم به حفظِ قرآن مشغول اند، آنان را از حفظ قرآن به حفظ دیگری نبرید چون در آن وقت حافظان قرآن در بین قبائل یا قریه ها می رفتند و مردم را قران میاموزانیدند یا آن مردم صحیفهء از قرآن را در دست داشتند و آن را یاد میکردند، پس اگر در چنین حال در میان چنان مردمی شما بروید و حدیث رسول الله را به آنها بگویید میان حفظِ حدیث و حفظِ قران خلط می کنند، پس روایت را در سرحدِ کم قرار دهید یعنی اقلوا الروایة.

اما اینجا چیزی مهمی از یاد نرود و آن اینکه آن مردمی که صحابی بین خود داشتند و به قرآن اشتغال داشتند، نماز می خواندند یا نمی خواندند؟ اگر بگوییم نمی خواندند کفر است، زیرا اولین چیزی که رسول خدا مامورینش را به صوب دعوت می فرستاد، تاکید بر کلمه و نماز و سپس زکات بود پس آنان نماز و زکات و احکام صیام را مفصل می فهمیدند و این همه را از صحابه میاموختند، پس عمل صحابه در باب عبادات را بحیثِ نقل از نبی علیه السلام می پذیرفتند و به آن خود را ملزم میساختند .

مثلاً وقتی در حدیثِ معروفی می آید که رسول الله معاذ بن جبل را به یمن فرستاد تا هم زکات را جمع کند و هم امور دین را به آنان بیاموزد، پس اهل یمن در آموختنِ دین استناد بر روایت معاذ از رسول الله کردند یا نکردند؟ بلکه کردند.

بلی دین در اوساط عرب در ابتدا به همین طریق نشر شد زیرا در زمان رسول خدا همه اعراب ایمان نیاورده بودند و در بسا موارد رؤسای قبائل نزد رسول خدا میامدند یا قاصد میفرستادند که ایمان اورده ایم و کسی را رسول خدا برای تعلیم دین به آنان میفرستاد. بعد از وفات رسول خدا تعداد کثیری از قبایل مرتد شدند تا زکات ندهند و یا پیرو مسیلمهء کذاب شدند اما بعداً مسلمان شدند و بر اسلام خود ثابت ماندند و دین را این دم توسط عمل صحابه آموختند که همان روایتِ فعل وقول از رسول الله میباشد.

پس چنین نقل مبهم از عمر رضی الله عنه که آقا در نوشتهء خود آورده است نیاز به بیانِ همه گوشه های آن دارد و از خود سیاق دارد و نمیشود از آن مقدمه ی برای اهانت ابو هریره ساخت.

(قوس دوم) : اهتمام حضرت عمر به رأی گرایی

در همین صفحه دوم می گوید: “اهتمام عمر به رأی گرایی تا پیمانه ی بود که او حتی گاهی نص را به واسطه ی رای تعطیل یا تعدیل میکرد” بعد در پاورقی زیر همین عبارت نوشته است “خود داری از اجرای حکم مؤلفة القلوب و نیز حکم سرقت در سال قحطی” .و بعد می گوید “در این زمینه بنگرید به محمد سعید رمضان البوطی ص 124 -127

رد بر این سخن:

این ادعا که عمر رضی الله عنه نص را به واسطهء رأی تعطیل کرده است غلط است و دلالت بر جهل قائل آن به مسائل شرع میکند, حقیقتا این دلیل واهیی بعضی سکولار هایی بود که برای منع تطبیق شریعت می گفتند عمر نص را تعطیل کرد، ما چرا نکنیم در حالیکه عمر نص را در همان دو مورد یعنی مؤلفة القلوب ومسئلهء سرقت در سال گرسنگی تعطیل نکرد، بلکه آن را تطبیق کرد و تطبیق آن زوالِ شروطِ دادنِ سهم به مؤلفة القلوب وعدمِ توافرِ شرطِ قطعِ دست درسرقت بود.

بیاییم این مسئله را کمی توجه کنیم مثلا اول ببینیم که وضع مؤلفة القلوب چگونه است؟

1. خداوند در آیتِ 60 سورهء توبه میفرماید ( إِنَّمَا الصَّدَقَاتُ لِلْفُقَرَاءِ وَالْمَسَاكِينِ وَالْعَامِلِينَ عَلَيْهَا وَالْمُؤَلَّفَةِ قُلُوبُهُمْ وَفِي الرِّقَابِ وَالْغَارِمِينَ وَفِي سَبِيلِ اللَّهِ وَابْنِ السَّبِيلِ فَرِيضَةً مِّنَ اللَّهِ وَاللَّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ) یعنی صدقات ) زکات( برای فقیران مسکینان و کارگران و مؤلفة القلوب ومکاتَبان یعنی آن اسیرانی است که میخواهند در عوض مال رها شوند و باید به قرضداران و مجاهدین و مسافران داده شود، مؤلفة القلوب عبارت از بعضی اعرابِ بادیه نشین ساکن در اطراف مدینه بودند. این طائفه مردمِ درشت طبع و ماجرا جو بودند و برای دریافت یگان امتیاز بر مسلمانان مدینه فخر فروشی میکردند که ما اطراف مدینه را حمایت کرده ایم و اینان مسلمان بودند اما عادات قبایلی را هنوز بر اسلام مقدم میگذاشتند، همین بود که حتی قرآن میان مسلمان بودن آنان و ایمان آنان فرق کرد و گفت( قالت الاعراب آمنّا قل لم تؤمنوا و لکن قولوا اسلمنا و لمّا یَدخل الإیمان فی قلوبکم) گفتند اعراب که ما ایمان آوردیم، بگو ایمان نیاورده اید بلکه بگویید اسلام آوردیم، هنوز ایمان در دلهایتان جا نگرفته است. رسول خدا برای بعضی از این اعراب منجمله کسی بنام اقرع بن حابس و قوم وی از بیت المال سهم میداد تا انس و الفت ایشان به اسلام بیشتر شود و رفت امد بیشتر به مدینه کنند، بعد از وفات رسول خدا این مؤلفة القلوب در زمان ابی بکر صدیق رضی الله عنه هم می آمدند و سهم خود را میگرفتند، در زمان عمر فاروق رضی الله عنه آمدند تا سهم بگیرند، حضرت عمر از دادن سهم ایشان اباء ورزید، گفتند چرا نمیدهی در حالیکه رسول الله می داد ابی بکر می داد و تو نمیدهی؟ گفت آنان میدادند آن وقت اسلام ضعیف بود اما حالا قوی است و گفت “بیننا و بینکم السیف” بین ما وشما اگر قبول ندارید شمشیر است.لب و رویشان کشال وگوشهایشان خلطه شد اما از اسلام هم رو برنگرداندند و سهمیهء ایشان در وجوهِ دیگر رفت.

2. کلمهء مؤلفة القلوب از الف و الفت آمده است می گویند فلان الیفٌ فلانی الفت گیرنده است,وترکیب همین کلمه دلالت بر این میکند که وقتی نیاز به تألیف یعنی نیاز به مؤلفه بودن از بین رفت سهم آنان زائل میشود. زیرا کلمهء مؤلفه به معنای دل بدست آوردن بعضی کسانی است که تازه مسلمان شده اند و سهمیه دادن از بیت المال برای آنان است تا به اسلام انس و الفت بگیرند، مثلیکه امروزه بعضی کشورها ی قانونمند برای پناهندگان تا زمانیکه قوانین کار را آشنا نباشند و زبان بلد نباشند و کار نیافته باشند، معاش میدهند.پس آنگاه که چندین سال از آن مؤلفة القلوب گذشت و زمان خلافت حضرت ابی بکر هم زمان بس دشوار و عصیب بود و وقتی بود که بسیاری از قبائل دور دست جزیرهء عرب مرتد شده بودند و از دادن زکات رسماً ابا ورزیدند حتی شاعر آنان حطیئه گفت: اطعنا رسول الله اذ کان بیننا…فیا ویلتاه ما بال دین ابی بکر

أیورثها بکرا وقد مات بعده… و تلک لو الله قاصمة الظهر

یعنی ما رسول الله را اطاعت کردیم چون در بین ما بود اما وای بر ما این دین ابوبکر چیست؟

ایا وقتی میمرد دینش را به ابو بکر میراث میگذارد؟ این سوگند بخدا که کمر شکن است!

اما حقیقتا رسول خدا راست فرمود که ابا بکر را در نماز پیش کنید که خدا و مسلمان جز از ابی بکر راضی نیستند . زیرا ابو بکر همه این مرتدین را ادب کرد و همین شاعر هم از مسلمانان خوبی شد و نزد عمر نیز زمانی قصیده سرود تا چیزی دریابد اما عمر گفت شعر خوب داری ولی اموال مسلمین بیجا نباید مصرف شوند.

علی کل حال، بلی در زمان حضرت عمر این نیاز به مؤلفة القلوب رفع شد و قبایل بسیار مسلمان شدند پس معنای مؤلفة القلوب در حق همان مردم زائل شد یعنی دیگر مؤلفة القلوبی نماند. اینجا نص تعطیل نشد بلکه نص آنطوریکه جمهور علمای امت گفته اند، باقی است و با پیدا شدن مؤلفة القلوبِ دیگر,إعمال میشود، البته تعدادی دیگری از علماء گفته اند سهم مؤلفة القلوب برای همیش زائل شد زیرا که علت سهم به آنان حاجت و نیاز و تألیف آنان به اسلام بود و وقتی که اسلام رفعت یافت و از مسلمان شدن آنان نیز دیر مدت گذشت سهم آنان نظر به انعدام علت زائل شد و دلیل آن اینکه عمر در حضور صحابه این را بیان کرد و بعد از عمر، عثمان و علی نیز مانند عمر برای آنان سهم ندادند این عده بر این اند که سهم مؤلفة القلوب منسوخ است و ناسخ آن زوال علت آن است که در زمان عزت اسلام تحقق یافت.و مناقشهء این مسئله و رد بر ادعای نسخ آن و بقای حکم آن در کتب مختلف امثال کتاب مغنی ابن قدامه رحمه الله و کتاب روض المربع و اقوال شیخ الاسلام ابن تیمیه و عدیدی از کتب مفصل ذکر است و اگر کسی میخواهد بداند آنجا مراجعه کند، پس سهم مؤلفة القلوب باقی است هر جا یافت شدند و امام تشخیص داد مستحق می شوند همانطور که امروز کلیسا برای مسلمانان سهم مؤلفة القلوب را میدهد.

افزون بر اینکه نصوص از خود متعلقات دارند مثلاً یکی نصی است که متعلقات ان عبادات است دیگری نصی هست که متعلق ان حدود الهی است یکی نصی هست که تعلق به تشخیص اهل رأی دارد مانند همین سهم مؤلفة القلوب که از حوزهء تشخیص و استحقاق امام است یعنی انسان به مجرد مسلمان شدن مستحق این سهم نمیشود مگر اینکه مراجعه کند و امام تشخیص دهد و عمر رضی الله عنه این حکم را که جنبهء سیاسی داشت نظر به دلالت لغت و نقل از پیامبر تعیین تکلیف کرد. اما مثلاً در همین ایت دادن صدقه برای فقیر برای مسافر جنبهء سیاسی ندارد فقیر در همه احوال مستحق است.

دوم: شبههء عدم قطع دست در سال قحطی.

اصلِ این واقعه این است که در سال هجدهء هجری سال قحطی بر مدینه و اطراف آن و غالباً درکل شبه جزیره عرب آمد که بنام “عام الرماده” مشهور است، در آن سال علف و گیاه کم روئید و در آن سال قحطی عام شد، حتی رنگ مردم تغییر کرد همه چیز خاکستری شکل می نمود، میگویند از همین جهت “عام الرماده” گفتند والله اعلم؛ عمر رضی الله عنه برای دریافت مدد به والیانش نامه فرستاد ابو عبیده معاویه و بقیه والیان وی رضی الله عنهم به قدر توان آرد و روغن فرستادند وعمر در اطراف مدینه خیمه های را نصب کرد که مردم آنجا میامدند و از آن می گرفتند و میرفتند، عمر در خوردن غذایش چنان تغییر آورد که بر جسم و چهره اش اثر گذاشت و برای اینکه ثابت کند وی هیچ برتری در آن روزها از مردم نگرفته است با لباس پاره میان مردم میگشت تا ببینند و نگویند که مبادا خلیفه در تنعم بسر میبرد .و در همین سال عمر اعلان کرد که زکات را جمع نمیکند.

واقعه یی رُخ داد که محل بحث است، مردی دو خادم یا دو غلام داشت که شتران وی را در اطراف می چرانیدند، غلام های وی یک شترِ بادارِ خود را کشتند و خوردند صاحب شتر نزد عمر آمد و غلامان خود را به سرقت شتر متهم کرد، عمر غلامان را طلبید، گفتند: می بینی گرسنگی است گرسنه ماندیم و خوردیم، عمر حد سرقت را بر آنان جاری نکرد ولی آنان را تعزیر کرد .

ما حدیث معروفی داریم که میگوید:” ادرؤا الحدود بالشبهات”. حدود را به شبهه هم رد کنید از همین جهت امام ابو حنیفه حالات بسیاری را بحیث شبهه شمرد که در وجود آن حدود تنفیذ نمی گردند . به قول بعض علماء وجود چنین قحطی را عمر از جملهء شبهات شمرد که حد باید تنفیذ نشود، اما دقیقتر در این مسئله این است که هر حد از خود شرط دارد، شرط سرقت اینجا کامل نگردیده بود . پس همین “ادروءا الحدود بالشبهات” قید شرعی است که هنگام تحقق شبهات اعمال میشود و این از دلالت های زیبای حدیث نبوی در تفسیر قران است.

خوب حالا کی گفته است که اگر گسی گرسنه ماند و برای دفعِ گرسنگی مال کسی را خورد دستش قطع شود؟ بلکه در قرآن بصراحت امده است که کسی اگر دچار مخمصه شد یعنی نا چار شد و بیم میرفت اگر مال حرام را نخورد تلف میشود برایش جائز است تا سدِّ رمق کند، ازهمین خاطر فقهای احناف سرقت را تعریف کردند که عبارت است از گرفتن مالِ غیر که منقول باشد و متقوم باشد و در حِرز باشد و با استغفال صورت گرفته باشد، حتی بنا بر همین تعریفی که از دزدی کردند بعضی ائمهء احناف کیسه بُر را داخل در حکم دزد ندانستند.

پس آن طور که آقای نویسنده اینجا چنین جلوه میدهد که عمر رأی خود را بر نص مقدم کرد و گویا بر خلاف نص رأی خود را حاکم ساخت و این رأی گرایی وی بود و این گریز عمررضی الله عنه از نص بود حرف فاسد است .

اینکه بعد آقای نویسنده برای ابهام آفرینی پای دکتر رمضان بوطی را می کشد و برای خوانندهء مسکین از صفحه 124 تا 127 مرجع م یدهد، “خاکباد” گفته میشود. مرحوم دکتر رمضان بوطی همان گفته است که ما گفته ایم.

سوم: حضرت عمر مخالف روایت:

آقای نویسنده وانمود می سازد که عمر مخالف روایت بود در حالیکه بعضی عمده ترین روایتِ حدیث از پیامبر منسوب به عمر است. بلکه یکی از روایاتی که امام ابی حنیفه در بارهء رجم استناد کرده روایت منسوب به عمر است که البته اشاراتی پیرامون این روایت از عمر در کتابِ موجزِ انصاف در اصول فقه احناف در باب نسخ از این فقیر تذکر رفته است.

چهارم: آقای نویسنده بعد از این در صفحه دوم و سوم بخاطر سیاهی لشکر پای عبد الله ابن مسعود را می کشاند و یک حصه بحث را بدون کدام ارتباطی در بیان شاگردی ابن مسعود و تأثر وی از عمر ضائع می کند که درهمان هم عجولانه حرف زده است، مثلاً اینکه در صفحهء سوم می گوید یکی از ویژگی های مکتب رأی گرایانهء ابن مسعود روایت پرهیزی بود. این حرف غلط است عبد الله ابن مسعود بلی در تناسب با ابی هریره کم روایت کرده است، اما معروف به کثرت روایت است، با این امتیاز که احناف او را بنا بر معایشت با عمر و علی رضی الله عنهما، صحابی فقیه شمردند درحالیکه ابی هریره را حافظ می شمردند. ابن مسعود چطور از روایت پرهیز می کرد که امام ذهبی در کتاب تذکرة الحفاظ ج 1 ص5 آورده است که: «عن شعبة عن سعد بن إبراهيم عن أبيه أن عمر حبس ثلاثة ابن مسعود و أبا الدرداء و أبا مسعود الأنصاري فقال قد أكثرتم الحديث عن رسول الله صلى الله عليه وسلم»یعنی عمر سه نفر را حبس کرد، یکی عبد الله ابن مسعود و دیگر ابا دردا و سوم ابا مسعود انصاری را و گفت شما در روایت از رسول خدا اسراف کردید. حتی ابن مسعود روایاتی دارد که بنام شذوذ معروف است، منتها طاعنِ ابو هریره خواسته از هر بی پیوندی، پیوندی بسازد.

عبارتی را هم نویسنده در همین تذکر از ابن مسعود بکار میبرد ” روش اجتهاد الرأی عقلانی را بر آموزش معارف نقلانی ترجیح میداد”. این عبارت زمانی می تواند معنایی را ارائه کند که از لفاظی دور باشد و موردی از مخالفت ابن مسعود با نصی را ببینیم که اجتهاد را بر ان مقدم کرده باشد .

( قوس سوم):

نویسنده در همین صفحه سوم نوشته خویش می گوید: ” به همان اندازه که صحابیان رأی گرا از نقل و روایت حدیث اجتناب می کردند صحابیان رأی گریز و حدیث گرا از رهیافت های رأی بر بنیاد عقلانی گریزان بودند، یکی از این صحابیان رأی گریز و حدیث گرا بنام ابی هریره شهرت داشته است”.

این عبارت را آقای نویسنده از دل خود و بدون کدام سند آفریده و هدفش چیزی جز تخلیقِ نفاقِ نظری میان صحابه نیست، تا بدینسان برانحراف فکری خود از همین افتراض و توهم استدلالِ مفت عرضه کند:

لازم است بدانیم که:

• ما مسلمانان معتقدیم که صحابه مراتب مختلف دارد، فضایل متفاوت دارد، سطح درک و عمل هر کدام در حوزه های سیاست، فقاهت، پیکار، متفاوت بوده است. مخالفت ها و بحث های را در ارائه بعضی مفاهیم سیاسی و اجتماعی داشتند، اما اینکه تعدادی از آنان رأی خود را مقدم بر آنچه که از رسول الله ثابت باشد دانسته باشند هرگز چنین نشده است، بلی در دلالت فهم کلام رسول الله بر یک مسئله اختلاف کرده اند که در همچو حال آن که عالم تر باشد، سلف امت رأی همان را برگزیدند. مثلا اگر تعارض بین قول ابی هریره و حضرت علی بیاید، بدون شک قول حضرت علی مقدم می شود، یا مثلا همه تأویلات معاویه بن ابی سفیان در برابر حضرت علی تأویلات مغلوب و مرجوح بود .

• چطور آقای نویسنده می گوید که ابی هریره صحابی رای گریز بود، در حالیکه خود همین نویسنده در جای دیگری از همین نوشته اش (صفحه پنجم و ششم) نقل می کند که ابی هریره وقتی از بحرین برگشت با عمر بر مستحق بودن یک تعداد مال دعوا کرد و عمر او را زد. خوب آیا وقتی ابی هریره از ملکیت خود دفاع کرد و گفت این مال از من است، مال خودم هست، خیانت نیست، زیرا مالم را در سرمایه گذاری انداختم و نمو کرد رشد کرد. پس آیا همین سخن ابی هریره رأی نیست؟مخصوصاً که انچه عمر در بابت سیاست مالی انجام میداد و والیان را از جمع ثروت، بجز همان معاش منع میداشت، استناد بر حدیث گرایی بود.

صحابیان دیگری نیز با رأی عمر در بابتی مخالفت کردند مثلا بلال و عمار رضی الله عنهما با سیاست مالی عمر در عراق مخالفت کردند.

(قوس چهارم) :

نویسنده در اخر صفحهء چهارم میگوید که ابوهریره بعد از آمدن به مدینه در کنار پیامبر نشست و زیست تا قوت لا یموتی بنا بر اعتراف خودش بیابد . بعد در پا ورقی عبارتِ ابی هریره به استناد بخاری را نقل می کند . در حالیکه در عبارت ابی هریره در پا ورقی چنین دیده نمیشود که گفته باشد من به مدینه برای رفع گرسنگی آمدم، یا ملازمت با پیامبر را برای رفع گرسنگی اختیار کردم. بلکه آنچه فهمیده می شود این است که وی می گوید من چون مرد فقیر بودم و گرسنه می بودم، باعث میشد که در کنار پیامبر بمانم و فرصتی برای نقل احادیث پیامبر می افتم .حافظ ابن حجر هم همین را در عبارت خود آورده معنای “علی ملء بطنی” که ابو هریره در شرح حال خود بکار برده است “ای مقتنعاً بالقوت” است. یعنی به نانی قناعت می کردم. معنای قوت همین است همانطور که قوت لا یموت می گوییم .و ابو هریره طوریکه امام احمد در مسند خود نقل می کند، وجهِ ملازمت خود با رسول الله را بیان کرده و گفته است که برادران مهاجر و انصار من مصروف کار و روزگار خود می شدند و من پیامبر را ملازمت و همرهی می کردم .

اینکه کسی بعدها از فقر و فاقه بنالد و خاطرات خود را تذکر دهد، عیب نیست و دلیل اتهام بر وی نمی شود.

اگر چنین می بود که ملازمت ابو هریره با رسول خدا بر اساس مطلب می بود و آن مطلب هم یک لقمه نان، حرف نا معقولی است. مگر در سرزمین دوس زادگاه ابو هریره که می گویند از مناطق سبز در شبه جزیره بود، نان پیدا نمیشد که ابو هریره برای یک نان که آن هم قوتِ لا یموت بوده و روزهایی بر دل از گرسنگی سنگ میبسته به مدینه برود؟

انسانهای که برای لقمه نان امروزی دین را به تمسخر و تحریف بگیرند سلف چهارده قرن قبل را نیز به چنین دیده می نگرند .

(قوس پنجم):

در صفحه هفتم، آقای نویسنده جدولی را می آورد- جدولی که در جای دیگر هم دیدم – که نشان میدهد روایت ابی هریره در ظرف سه سال صحبت با پیامبر خدا به بیش از پنج هزار می رسد در حالیکه روایت ابی بکر و عمر با آنهمه طول صحبت به مراتب کمتر از وی است .

این اعتراض بر ابی هریره را مستشرقینی هم مطرح کردند و از مهم ترین اعتراضات بر روایات ابی هریره بوده است و جواب آن چنین است بالله التوفیق:

بلی ابی بکر رضی الله عنه از اوائل مومنان بود عمر هم بعد تر ایمان آورد . علی از اوائل مؤمنان بود، منتها در زمان رسول خدا اینها نیازی نداشتند تا روایت کنند زیرا هرکه چیزی میخواستند بیاموزند، مستقیم از رسول خدا می گرفتتند، نیازی نبود از ابو بکر بگیرند تشریع نیز تدریجی بود یعنی که به انداز قلت تشریع قلت روایت می باشد.

بعد از رسول خدا ابی بکررضی الله عنه تقریبا دوسال زنده ماند، دراین دو سال اکثر مشاورین و اطرافیان ابی بکر همان صحابیانی بودند که آنچه ابی بکر میدانست خود نیز میدانستند. علی مثلا چه نیازی داشت که از ابی بکر امور دین را فرا گیرد؟ او خود پروردهء خانهء پیامبر بود. ابی بکر با عمر اکثرا اهل مجلس بودند چه نیازی بود که ابی بکر برای عمر بیاموزاند. همین بود که وقتی دوران عمر امد و کسانی از دوردست ها عمر را دیدند که رسول خدا و ابی بکر را ندیده بودند یا صحابیانِ خردسالی بودند، که در زمان عمر جوان شدند، آنوقت روایاتِ عمر بیشتر شد و روایات عمر به مراتب بیشتر از روایات ابی بکر شد.عثمان رضی الله عنه خصوصیت خود را داشت و او هم روایات زیادی دارد، اما اگر مجموع روایات علی را در نزد اهل سنت و اهل تشیع جمع کنیم بسیار زیاد میشود.

بعدا انسانها در نقلِ مجالس متفاوت اند، یکی بسیار نقل می کند تمام جزئیات را نقل می کند، یکی دیگری چنین نیست و سکوت بر وی غالب است سکوت وی به معنای انکار نیست بلکه یا عدم انتباه است یا موقعیتی دوری است که آنجا قرار گرفته است

مثلاً بسیاری روایت ها از بعضی صحابه وقتی زیاد شد که در شهرهای از قبیل بصره کوفه ومصر رفتند آنجا نیاز به گفتن بیش گردید، آنجا سوال بیش گردید، بدینسان آنجا فتوا بیش گردید، آنجا مردم چون زنبور اطراف صحابی جمع میشدند در غزوات به وجود یک صحابی در بین خود تبرک میجستند و امید ظفر میبردند.

ابو هریره نیز عمر دراز کرد و در محیطی زیست که آنجا مردم اطرافش میامدند او برای مردم آنچه شنیده بود یا میدانست میگفت و وعظ میکرد، ممکن است آنهایی که از وی شنیدند میان سخن او و سخن پیامبر خلط کردند، ممکن است کسانی بعد از وی عمداً افزودند. میان وفات ابو هریره و تدوین کتب احادیث واسطه های شفاهی بسیار است که اکثرِ تحقیق و اهتمام باید معطوف به همین مرحلهء وسطی باشد، مرحله ایکه پر از آشوب سیاسی کاملاً مختلف از آشوشب سیاسی دوران علی و معاویه بود. در آشوب سیاسی این مرحله فرقه های منحرف و تعصبات دینی و مذهبی رشد کرده بود و زمینه جعل و تزویر در احادیث را بیش ساخته بود.

جعل و تزویر در این مرحله تا حدی بود که مردم نزد ادیب معروف جاحظ میرفتند و او قولی را میگفت و به یکی از صحابه نسبت میداد و میخندید یعنی طنز پردازی میکرد که جعل و تزویر احادیث بسیار است.پس نباید هر چیز را بر دوش صحابی انداخت .

همچنان باید توجه نمود که بعضی اوقات یک حدیث که یک محتوی و معنا را ارایه می کند به لفظ مختلف روایت شده است و به یک راوی نسبت داده شده است و در کتب احادیث هر کدام از منظر تفاوتِ لفظ بحیث حدیث ثبت گردیدند وشمار احادیثِ یک صحابی بیشتر گردید، در حالیکه ممکن است این اختلاف و تفاوتِ الفاظ ناشی از نقل شفاهی باشند و درحقیقت آن صحابی یک حدیث را در همین محتوی روایت کرده باشد یا یک محتوی را چند بار در چند مجلس به تعبیر مختلف و در سیاق مختلف تکرار کرده باشد از همین خاطر بعضی ها می گویند اگر مجموع چند هزار روایت ابو هریره جمع شود و تفاوت الفاظ از آن دور شود از چند صد حدیث زیاد نمی شوند .

همین است که عمل صحابه بر یک چیز در باب احکام شرعی دلیل قوی تر از قول شد و اجماع تأییدی صحابه بر احکام، همین را میگویند .

بعداً کثرت روایت ابو هریره در تناسب با خلفای راشدین زمانی میتواند مورد مناقشه واقع گردد که روایات ابو هریره حکمِی را ایجاد کند که مختلف از عمل و اقوال خلفای راشدین در بابت احکام شرع باشد و آن حکمِ ثابت به روایتِ ابو هریره از جملهء مسببات بلوی – ایجاد حرج و مشقت- برای همگان باشد. اینکه ابو هریره صد حدیث در باره فضیلت یک عمل صالح روایت کند چه اشکالی دارد تا زمانیکه آن عمل صالح بحیث عمل صالح در قرآن وسنت مشهور و عرف صحابه درج باشد.

(قوس ششم):

نویسنده در صفحهء هفت و زیر رسمِ جدولی عنوانی داده است چنین ” دروغ پردازی” در امتداد این عنوان نوشته است “ابو هریره نخستین راوی حدیث بود که از سوی بعضی صحابیان متهم به کذب و دروغ پردازی شد”.

سوال این است که اگر آقای نویسنده چنین حکم بر ابی هریره را از سوی خود کرده است نهایت سوء ادب و تحقیر را در حق صحابی رسول خدا مرتکب شده است و با این کار و با دعوتی که در اخر مقالهء خود کرده است که بعد به آن اشاره می کنیم، مخالفت با قانون اساسی افغانستان کرده است که در ماده اول خود اجمالاً و در مادهء دوم خود تفصیلاً به اعتقاد اسلامی وعدم مخالفت آن تصریح شده است و در مادهء پنجم آن دولت خود را ذمه وار پاسخ به اخلال به چنین اعتقاد میشمارد و در مادهء دیگری تفسیر فقهی مذهب حنفی زبان اسلامی افغانستان تصریح شده است. حتی در قانون احزاب عدم مخالفت با احکام اسلام شرط شده است. این فقره های است که نو اندیشان دینی ضد اسلامی را سخت میازارد فلهذا برای تحریف احکام کمر بسته اند و برای تخریب داخلی مذهب حنفی آستین برزده اند، علمای مذهب حنفی مانند همه مذاهب اهل سنت بر این اند که صحابه بالمجموع اهل عدل اند و بر نقل ایشان بالمجموع اعتماد می شود .و غرض از صحابی هم آن است که رسول خدا را در حال ایمان دیده باشد و با ایمان فوت نموده باشد و اسم وی معروف باشد، مقولهء معروف است که الصحابةُ عدول.این عدل انگاری صحابه به معنای عصمت نیست. یعنی این نیست که ما همه صحابه را معصوم بدانیم .هیچ کسی بعد از پیامبر معصوم نیست، منتها لازمه عدم معصومیت وقوع در کبایر نیست و چه کبیره ی بدتر از اینکه کسی بر رسول الله دروغ ببندد و حدیث متواتر است که رسول خدا فرموده است :”من کذب علی متعمدا فلیتبوأ مقعده من النار”. کسی بر من قصداً دروغ بست جای خود را در جهنم انتخاب کند . پس آن دعوا و خصامی که میان بعضی صحابه در نزاع علی و معاویه بوقوع پیوست از مفسدات عدول بودن صحابه نیست که قول آنان در امور دین تکذیب گردد، گرچند که از مشتملاتِ انتفای عصمت باشد.

همین قول که گفتم خلاصه و فشردهء آراِ ائمه دین، آرای ائمه اهل رأی است، امروزه حتی نیز چنین است که مخالفت سیاسی با دولت و حتی متهم بودن به جرم سیاسی به معنای این نیست که آن متهم متصف به صفتِ کذب و دروغ باشد زیرا چه بسا مخالفین سیاسی یک نظام که پاک نفس و پاک دست اند ولی در تفسیر سیاسی شان در مخالفت با نظام اشتباه کرده اند و امام مکلف است تا اشتباه آنان را دفع کند.

حتی میان گناه و گناه فرق است مثلا کسی برای حفظ قدرت مرتکب قتل شود جرم است، اما انکه برای لذت بردن از قتل مرتکب قتل شود مجرم تر است، همینطور کسی که مرتکب زنا شود جرم است اما آنکه مرتکب زنا با محارم شود، مجرم تر است، پس همین گونه ممکن یک صحابی اشتباهی یا گناهی از وی سر زند، اما اینکه این گناه در سرحد کذب بر رسول الله باشد منتهای جرم است و به اشارات رسول و اتفاق علمای اهل سنت و اتفاق اهل رأی منتفی است.

اما اگرآقای نویسنده این نسبت را به صحابه میدهد که گویا آنان ابی هریره را متهم به کذب می کردند، در همچو حال عبارت صحیح این بود که می گفت تکذیب ابی هریره از سوی بعضی صحابه.

به هر حال نویسنده در صفحه هشت برای اثباتِ اینکه ابوهریره دروغ گو بوده است مثال میاورد که عبد الله ابن عمر در مسئلهء وتر گفت ابو هریره دروغ میگوید وحدیث این است که طاوس روایت کرده نزد عبد الله ابن عمر بودم یک نفر آمد گفت ابو هریره می گوید وتر حتمی نیست، می توانید احیاناً بخوانید، احیاناً نخوانید؛ عبد الله ابن عمر گفت “کذب ابو هریره” جاء رجل إلى رسول الله صلى الله عليه وسلم فسأله عن صلاة الليل؟ فقال: “مثنى مثنى، فإذا خشيت الصبح فواحدة. یعنی عبد الله ابن عمر گفت دروغ گفته است ابو هریره، بلکه یک نفری پیش رسول خدا آمد از نماز نیمه شب پرسید: گفت دو دو رکعت است و اگر ترسیدی که صبح میشود یک رکعت است .

اینجا بلی ابن عمر کلمهء کذب یعنی دروغ را در ردِّ قولِ ابی هریره که معلوم میشود فهم وی بوده نه روایت از رسول خدا.بکار برده است. اما باید به ذیل توجه داشت:

• کلمهء کذب در زبان عرب به معنای مختلف میاید بلکه عالم لغت ابن الأنباری پنج معنی را در شأن آن ذکر کرده است . یعنی یکی دروغ به معنای خلاف حقیقت از طریق قصد است که اطلاق اصلی کذب همین است. این را جعلِ حقیقت میگویند کذب حقیقی همین است اما گاهی اوقات خبر برخلافِ واقع و بدون قصد را هم کذب میگویند، و مواردی از این نوع وجود دارد، در حدیثِ آمده است که کسی نزد رسول خدا آمد و از شکم دردی برادرش شکایت کرد، پیامبر خدا برایش گفت برای برادرت عسل بده، روز دیگر آمد گفت عسل دادم ولی اسهالش هنوز ادامه دارد، پیامبر گفت «کذب بطن اخیک» شکم برادرت دروغ می گوید و توصیه کرد که باز بدهد، در روایت دیگر در همین قصه آمده است که آن نفر آمد و گفت شکم برادرش قرار کرده است.

والبته این هم خیلی مهم است تا فهمید که این واقعه از قبیل اختصاصیات پیامبر است یا از قبیل امور غیر مرتبط به احکام دین است و معنای این را نمیدهد که برای هر شکم دردی عسل توصیه شود.

پیامبر بالاخره طبیب ارواح بود.پس می بینیم اینجا کلمهء کذب برای شکم یک تعبیر مجازی است نه حقیقی.یعنی که پیامبر رأی خودرا در آن باره بیان کرد. گاهی اوقات کذب را در مواردی بکار میبردند که از قبیل تشویق و ترغیب است نه دروغ، مثل اینکه روایت است که زنی برای کودکش گفت بیا خرما بدهم رسول خدا گفت اگر راست نگویی دروغ گفته یی. اینجا نسبت دروغ به آن زن از باب تشویق به راستی است ورنه با چنین تعریفی از دروغ، دشواری و تکلیف ببار میاید .همینطور ابن عمر سخن ابی هریره در وتر را که معلوم نیست فهم او بود یا روایت بود، رد کرد و چنان معلوم می شود که آن قول ابو هریره در وتر روایت نبوده زیرا راوی نگفته است که ابو هریره انرا منسوب به پیامبر کرد، اما عبارتی را ابن عمر بکار برد که دلالت بر صفت ابی هریره نمی کند، چه بسا اوقات که وقتی بر رأی خود مطمئن باشیم جانب مقابل را با هر کلمه ی که رد را افاده کند می کوبیم. بلکه در اوساطِ اهل لغت معروف است که کذب بر خطا و اشتباه هم استعمال میشود.

• آنچه بر عدم دروغ ابی هریره در این مسئلهء وتر دلالت میکند این است که قول ابی هریره در وتر رأی جمهور است و رأیی که وتر را واجب می داند مذهب بعضی است که مذهب ما احناف است.

• نویسنده در همین صفحهء 8 و در ضمن دروغ شماری ابی هریره روایتی را میارد که عائشه رضی الله عنها گویا ابی هریره را تکذیب کرده باشد. یعنی برای عائشه گفتند که ابی هریره میگوید زن، مرکب، مسکن بد شگون اند .عائشه گفت بلکه پیامبر گفته است که اهل جاهلیت مرکب زن و مسکن را بد شگون میدانستند.

این روایت واقعاً از فقه عائشه است و دلالت برفقه عالی و درایت عائشه رضی الله عنها می کند، همین است که عائشه رضی الله عنها از ضمن فقهاء صحابه در نزد احناف محسوب شده است اما به معنای تکذیب ابی هریره نیست بلکه در روایت دیگر است که عائشه گفت است: “سها ابو هریره”، ابو هریره سهو کرده است موضوع چنان نیست که گفته است بلکه چنین است. و خلافی نیست که کسی ممکن سهو کند، کسی اشتباه در برداشت کند ممکن ابو هریره در حفظ خود یا برداشت خود دچار سهو شده باشد، اما این کاملا از سوءِ نیت و دروغ پردازی فرق دارد .

بعدا حضرت عائشه نه تنها بر ابو هریره بلکه بر حضرت عمر و فرزندش عبد الله ابن عمر تصحیح کرد زیرا نقل است که حضرت عبد الله ابن عمر روایت می کرد که “إنّ المیت لیُعذبُ ببُکاءِ أهله”. مرده از گریستن بازماندگانِ خود بروی ازار می بیند. حضرت عائشه وقتی این را شنید گفت شما از کسی روایت می کنید که دروغ نمی گوید اما ممکن گوش گاهی اشتباه بشنود. در حق ابو هریره نیز همین را گفت «إن أبا هريرة يقول: قال رسول الله صلى الله عليه وسلم: الشؤم في ثلاث في الدار والمرأة والفرس. فقالت عائشة: لم يحفظ أبو هريرة؛ إنما دخل و رسول الله صلى الله عليه وسلم يقول: قاتل الله اليهود يقولون إن الشوم في ثلاث في الدار والمرأة والفرس . فسمع آخر الحديث ولم يسمع أوله.» یعنی برای حضرت عائشه گفتند که ابو هریره میگوید که پیامبر خدا گفته است در سه چیز شومی است:خانه، اسپ و زن، عائشه گفت ابو هریره حفظ نکرده است، بلکه پیامبر خدا داخل شد گفت خدا یهود را نفرین کند که می گویند در سه چیز شومی است: در خانه در اسپ و در زن، آنگاه عائشه رضی الله عنها افزود ابوهریره آخر را شنیده و اول را نشنیده است.”

از سویی هم استفسار و ابراز تعجب از اینکه عائشه رضی الله عنها روایتی را نشنیده باشد و ابو هریره شنیده باشد عقلا و شرعا ممتنع نیست مخصوصا که یکی درون خانه باشد و یکی بیرون خانه زندگی کند .تکذیب کردن یک فرد از خود شرط و شروطی دارد.

اینجا روایتی را که نویسنده نیاورده است من نقل میکنم تا اندکی غور و تعمق هم کنیم.در روایتی میاید که ابو هریرة با عصبانیت می براید و می گوید که من دروغ نمی گویم، من گواهی میدهم که من از رسول خدا شنیدم که اگر پی پا پوش شما کنده شد، با یک پا پوش راه نروید، تا اینکه آن دیگری را اصلاح کنید .

برای هوشمند پوشیده نیست که این روایت در زمان رسول خدا نبوده است، زیرا در زمان رسول خدا جامعه مدینه محدود بود مجال و عرصهء تجمع و سوال و جواب همه از رسول خدا بود. زمان ابوبکر و عمر و عثمان هم نیست، معلوم میشود که این روایت از زمانیست که ابو هریره در شام می زیسته و اکثر روایات ابو هریره هم در شام است زیرا همآنجا مستقر شد و همانجا حلقات مختلف درس بود و طبیعی است در همچو فضا کسانی از نسل دوم باشند که ابو هریره را تکذیب کنند .

مثلاً از همین روایت معلوم میشود که ظاهراً کسی بند کفشش کنده بوده است و با یک پای راه میرفته و سخن ابو هریره را برای وی می گویند، باور نمی کند، ابو هریره عصبانی می شود و می گوید بلی من چنین شنیده ام، حالا در عوض اینکه سوء ظن کنیم و اتهام یک مجهول بر ابو هریره را قبول کنیم، بهتر این است که حرف ابو هریره را تصدیق کنیم که هم معروف است و هم چیزی را به پیامبر نسبت میدهد که سزاوار آموزه های اخلاقی پیامبر است بلی پیامبر اداب کفش پوشی را برای امت آموزانید و اینکه بگوید با یک پی نروید خود را اصلاح کنید، به امورتان رسیدگی کنید ارتباط متین با آیت: (وانّکَ لعَلی خُلُقٍ عظیم) دارد .

ما زمانی مصاحبهء دانشمندان یا سیاسیون یا نویسندگان یا اهل کار را میشنویم ملاحظه میکنیم که فتحه دادن، دریاد آوردن ها، مراجعه وتکرارِ معلومات, وجود دارد.پس چنین نحوه را یعنی همین که وضع تَلَقِّی صحابه از رسول الله را یا از همدیگر را به تقلی خود از همدیگر وتلقیی خود از ادبا سیاسیون اهل اختصاص قیاس کنیم و روایات صحابه و اقوال صحابه را بر مبنای همین تلقی متکی بر قیاس جمع بندی کنیم و چنین جمع بندی را در ایجاد داوری دخیل بسازیم همانطورکه تقریبا تفسیر هرمونتیکی از نص وقضایای تاریخی چنین میگوید صواب عقلانی را مرتکب شده ایم؟

قیاس وضعیت اجتماعی، گفتاری،شنیداری ما در این زمان به زمان صحابه من کل الوجوه منطبق نیست زیرا کثرتِ حوادث، کثرتِ معلومات، کثرتِ اضطراب، تفاوتِ اعتنا و اهتمام,تعلقِ بیشتر به مادیات، انعدامِ بیشترِ تعلقاتِ معنوی،مارا از نظر تحلیل روانی وا میدارد که فرقِ عظیمی میان قیاسِ وضعیتِ گفتاری و شنیداری خود و وضعیت گفتاری و شنیداری صحابه کنیم.

(قوس هفتم):

در همین صفحهء هشت نویسنده ابی هریره را متهم به تدلیس میکند وتدلیس را تعریف میکند . باید توجه کرد که تدلیس درعلمِ حدیث انقدر عیب نیست اما اینکه صحابی در حق پیامبر تدلیس کند این بسیار بد است بلکه اصلا تدلیس اصطلاح فنیی است که در علم حدیث بعدا رائج شد.

مثال تدلیس را در صفحهء نهم می آورد که ابو هریره می گفته است هرکس صبح در حال جنابت از خواب بیدار شد نمیتواند روزه بگیرد، این خبر به عائشه و ام سلمه رضی الله عنهما رسید، آنان رد کردند و نقل متفاوت از رسول خدا کردند که بیدار شدن از خواب با جنابت تاثیر منفی بر روزه ندارد و بعد در تحقیقاتی که اغلباً آقای نویسنده آنجا حضور داشته، ابو هریره را “زیر فشار قرار می دهند” که زود شو بگو که گفت؟نا چار می گوید فضل ابن عباس، و فضل ابن عباس در آن زمان فوت نموده بود و آقای نویسنده بحیث مستنطق به این نتیجه رسیده که کسیکه از مرده نقل قول کرده دروغ میگوید زیرا من در نقل از زنده ها دروغ می گویم پس حتما ابو هریره در نقل از مرده چرا دروغ نگوید .

حقیقتا چه ممانعتی در این وجود دارد که ابو هریره از فضل ابن عباس چنین چیزی را شنیده باشد؟

بلکه شاید چنین نقل از ابی هریره اصلا مشکوک باشد، زیرا در حدیث دیگری و صحیح از وی نقل است که میگوید جنب بُودم رسول خدا را در راه دیدم خود را دور کردم، رسول خدا گفت چرا نیامدی ای ابو هریره؟ گفتم جنب بودم، رسول خدا گفت:” سبحان الله المؤمن لا ینجس”.سبحان الله مؤمن نجس نمی شود.

(قوس هشتم): نشرِ إسرائلیات:

در صفحهء نهم و صفحهء دهم آقای نویسنده ابو هریره را متهم به نشر اسرائلیات می کند و او را ازهمنشینان کعب الاحبار میشمارد که اسرائلیات را نشر و ترویج کرد .

در بابت وجود اسرائلیات در میان بعضی متون اسلامی خلافی نیست، منتها بعضی بر این اند که اسرائلیات توسط سعی علماء امت تشخیص گردیده است و علماء و مفسرین توانستند آنچه اسرائلیات است و آنچه نیست را بیان دارند و آنگاه که کسی روایتی از اسرائلیات را نقل کرده باشد، هم نسبت آن را به کتُب تورات و انجیل بیان نموده است.اما بسیاری از محققین و شخصا خودم در این باب آنقدر خوشبین نیستم چه بسا روایاتی که اکنون نیز سر و سیمای اسرائلیات در آن دیده می شود، مخصوصاً بعضی تفاسیری هنوز رائج اند که در آن اثار چنین اسرائلیات دیده میشود.

کثر مفسرین معانی قرآن را یا از طریق لغت می گشودند که در این باب از تفسیر رسول خدا تفسیر جمعی صحابه از ادبیات عرب، از ادب جاهلی، اشعار و امثالِ قبائل، اشعار قریش استمداد می جستند واین نحوهء عقلانی تفسیر است که اندکی “پردازهای هرمونتیک” را ازاین طریق می شود فهمید. و برخی مفسرین هم در تفسیر بعضی آیات قران هر انچه را که می شنیدند مینوشتند و بعضی آنچه را می نوشتند اسرائلیات بود، منتها می گفتند که این حرف را فلانی گفته است و بدینسان.

مثلاً کسی وقتی تفسیر طبری را بطور مثال تعقیب کند، می بیند که وی چیز های را به کسانی نسبت می دهد که آنان واقعاً شاگردی کعب بن الاحبار را کرده اند و بسیاری از این نقل ها و قصه ها به کعب الاحبار وصل میشوند.و بسیاری از این نقل ها در کتب تفسیر به ابن عباس بر میگردد، یعنی بر خلاف ادعای نویسنده در تناسب با ابو هریره ابن عباس بیشتر با کعب الاحبار بوده است.

کعب الاحبار در نزد جمهور علمای اهل سنت شخصیتِ مورد قبول است، اما نظرات شک و ریب را در مورد وی نیز کم و بیش نمیتوان مخفی داشت اول اینکه وی با وصفیکه در یمن بود از یهود یمن بود اما زمان پیامبر را درک کرده بود و سن کلانی داشت در زمان پیامبر و ابو بکر و ظاهراً عمر مسلمان نشد، بعضی گفته اند در زمان عمر مسلمان شد اما در زمان عثمان می گویند همنشین عثمان شد و معروف است که شش سال اخیر عثمان رضی الله عنه که سالهای اضطراب بود، صحابیی جلیل ابو ذر با عثمان بر سر همین کعب الاحبار اعتراض کرد . به هرحال والله اعلم این امکان هم دارد که بعد ها بسیاری کسانی دیگر به دروغ چیز های را به ابن عباس و یا حتی به کعب الاحبار نسبت داده باشند زیرا وقتی که بالاتفاق ما می دانیم که وضع یعنی جعل کاری در علم حدیث وجود داشت حتما در نقل قصه های تفسیر نیز وجود داشت و سند بسیاری از این قصه ها بعد از تبیین و تحقیق به پیامبر و یا صحابه نمی رسد . بلکه قصه پردازی در اوائل عصر عباسی به یک فنِّ رائج در بازار های بصره و کوفه گشته بود. قصه گو به بازار میامد و حلقه ی را در اطرافِ خود جمع میکرد و به توصیفات و تحلیلاتی میپرداخت که اکثراً اسرائلیات بود و معنای اسرائلیات اینکه چیزهای را احبار یهود و حتی رهبان نصاری نقل می کردند و اکثر آن سماعیات بود، یعنی سماع آنان از اسلاف ایشان بود یعنی چیزهای را که از بزرگان مذهبی خود شنیده بودند یا هم شاید قصه های عرفانی و ادبیات رمزی عرفای آنان بود نقل میکردند.

یهود و نصاری در زمان صحابه و زمان سلف در عراق و شام و مصر حضور داشتند و در محافل رسمی و سیاسی داد و ستد داشتند.

از رسول خدا نقل است که امت را در بابت نقل از اسرائلیات برحذر میساختند زیرا قرآن رسماً و علناً یهود و نصاری را متهم به تحریف و کتمان حق و شاه پرستی و تجارت دینی می کند .نیز نقل است که رسول خدا حتی آن اخبار بنی اسرائیل را که در تضاد با قران نیستند آن را نیز گفته است نه تصدیق کنید، نه تکذیب کنید یعنی دربرابر ان سکوت کنید. پس اینکه اسرائیلیاتی از قید تفحص رجالِ حدیث رهیده باشند و خودرا به عنوان حقائق در تراث اسلامی ماجا زده باشند امکان دارد ومنتفی نمیباشد اما یقینا در مرتبهء نص قطعی خودرا نرسانیده اند . نمیتوانیم بگوییم اسرائلیات در قرآن در احادیث متواتر یا مشهور وجود دارد اینکه اسرائلیات خودرا در قالب اخبار احاد جا زده باشد منتفی نیست اما نیاز به تبیین دارد با تعمیم نمیشود ادعای اسرائلیات در اخبار احاد نمود با وصف اینکه خبر واحد در نزد اهل رأی واجب العمل است اما افاده کنندهء علم قطعی نیست

(قوس نهم ):

در صفحهء یازدهم نویسنده میگوید “در پی قتل عثمان و بالا گرفتن تنش بین علی و معاویه ابو هریره جانب دومی را گرفت و ضمن نکوهش علی معاویه را با وضع روایات اغراق آمیز به عنوان یکی از امانتداران سه گانهء وحی در کنار پیامبرو جبریل قرار داد”.

بعد در پا ورقی شماره 45 می گوید او روایت کرد “الأمناء ثلاثة انا و جبریل و معاویة” و این روایت را چنین مرجع میدهد: ذهبی سیر اعلام النبلاء ج 5 ص 126″

بیاییم اینجا روی چند چیز توقف کنیم:

• در پی شهادت عثمان رضی الله عنه خلاف میان معاویه و علی رضی الله عنه بر این برخاست که معاویه والی عثمان بر شام بود و کسی قمیص خون آلود عثمان را نزد او بُرد و گفت مظلومانه کشته شد و از سویی هم شنید که اکثریت مهاجرین و انصار در مدینه علی را بیعت کردند، معاویه گفت که خواهان محاکمه ی قاتلین عثمان است و سپس بحث بیعت با علی را مطرح میکند، علی اصرار بر این داشت که اول بیعت کند بعداً محاکمهء قاتلان عثمان که بعضی آنان از قبیله بنی تمیم اند و به عصبیت قبایلی پناه برده اند مطرح شود، میل و گرایش اهل سنت و الجماعت نیز تایید حقانیت موقف علی رضی الله عنه است. آنچه در مورد موقف ابی هریره میدانیم این است که وی بعد از اینکه وضع معاویه مستقر شد مقیم دیار وی بود و از وی بحکم رعیت تایید میکرد. اهل سنت متفق اند که بعد از ابرام صلح میان حسن و معاویه و تنازل حسن از قدرت برای معاویه، معاویه بحیث امیر مسلمانان تعیین گشت حال اینکه بیعت وی از طریق تغلب بود یا غیر آن، بحث جدا است. منتها قبول حکومت معاویه در فقه سیاسی اهل سنت میرساند که مهم برای مسلمانان وجود یک حاکمیت است که حراست دین و منافع دنیای آنان را بر آورده سازد ولو که این حاکمیت در سطح خلافت راشده نباشد، یا در سطح کمال نباشد بلکه به انداز واقعیت های سیاسی مسلمانان با حکام خود تعامل کنند و مسلمانان باید حاکمیت اسلامی را بر اساس نسبی گرایی بپذیرند و برای حاکمیت آرمانگرایی دعوت کنند نه اینکه جنگ کنند. حال تعدادی از صحابه در کنار معاویه بودند و این اجتهاد سیاسی آنان بود که اشتباه کردند زیرا حق با علی بود و بعضی آنان از موقف خود بر گشتند اشتباه سیاسی خود را پذیرفتند، اما کسی اگر اندک عقل داشته باشد میداند که اشتباهات سیاسی مستلزم افساد نیستند بلکه حتی هرفساد خود مستلزم إفساد نیست. میان فعلِ فسدَ و افسدَ فرقیست ژرف. اما اینکه نویسنده بیاید بگوید “ضمن نکوهش علی” چنین چیزی را ندیده ام . آقای نویسنده در تایید این عبارت خود اگر سندی دارد بیارد که نکوهش علی توسط ابو هریره چگونه بوده است؟ بحث نکوهش های سیاسی آنگاه که تاریخی میشوند روانشناختی سیاسیی می طلبند مثلاً ما اسنادی در نکوهش متبادل میان علی و معاویه و عمرو ابن العاص داریم اما از ابو هریره کدام است.

• روایتی که ابو هریره گفته باشد امینهای وحی سه اند پیامبر جبریل و معاویه، روایت وضعی و دروغ است . همه علمای حدیث میگویند این از روایات موضوعه است یعنی اینکه در کتب حدیث جایی ندارد واینکه اگر کدام جعل کار به ابو هریره نسبت داده باشد، کار همان جعل کار است، پس اگر آقای نویسنده خُبثِ باطنی نداشته باشد از چیزیکه بسیار واضح معلوم است که دروغ است برعلیه ابو هریره استفاده نمیکرد، اما اگر نمیداند که دروغ است باید جستجو کند بعد بنویسد.

بقول شاعر

فان کنت تدری فتلک مصیبة…و ان کنت لا تدری فالمصیبة اعظمُ

اگر میدانستی “وچنین گفتی” این خود مصیبت است، اما اگر نمیدانستی “وچنین گفتی” مصیبت بزرگتر است.

بعد جالب اینکه این روایت را به سیراعلام النبلاء مرجع میدهد حقیقتا من سیر اعلام النبلاء را پالیدم چنین چیزی نیافتم اصلا کتابِ سِیر اعلام النبلاء کتاب مختص به مناقب و روایت نیست بلکه تذکره و شرح حال است، از این کتاب استناد کردن، در بارهء ارزیابی روایات و منبع روایات نزد اهل علم نقیصهء علمی شمرده میشود.با آنهم این روایت را درکتاب دیگر حافظ ذهبی که خود مؤلف سیر اعلام النبلاء است از طریق انترنت یافتم که واقعاً همین انترنت یابی اعتراف کنم که نیز نقیصهء علمی است، علی کل حال ان روایت را ذهبی زیر شماره 373 چنین آورده است ” الأُمَنَاءُ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَجَلَّ ثَلاثَةٌ أَنَا وَجِبْرِيلُ وَمُعَاوِيَةُ ” . رَوَاهُ أَحْمَدُ بْنُ عِيسَى الْخَشَّابُ التِّنِّيسِيُّ ، عَنْ عَبْدِ اللَّهِ بْنِ يُوسُفَ ، عَنِ ابْنِ عَيَّاشٍ ، عَنْ ثَوْرِ بْنِ يَزِيدَ ، عَنْ خَالِدِ بْنِ مَعْدَانَ ، عَنْ وَاثِلَةَ بْنِ الأَسْقَعِ . وَأَحْمَدُ هَذَا كَذَّابٌ يَضَعُ. تذکرة الحفاظ.. یعنی احمد بن عیسی خشاب تنیسی از عبد الله بن یوسف و وی از ابن عباس و وی از ثور بن یزید و وی از خالد بن معدان و وی از وائله بن اثقع روایت کرده باشد که رسول خدا گفته باشد امانت داران نزد خدا سه اند، منم جبریل است و معاویه است. امام ذهبی سپس میافزاید احمد یعنی همین راوی اول این روایت، کذاب است یعنی بسیار دروغگوی است و احادیث وضعی میسازد یعنی جعل کار احادیث است. یعنی این کاکا احمد از جنس همین نویسنده ی طاعن در ابو هریره بوده است.

حالا اینکه نویسنده عبارت تذکرة الحفاظ را به سیر اعلام النبلاء نسبت داده است یا این است که تا هنوز فقط یک تالیف حافظ ذهبی یعنی همان سیر اعلام النبلاء را میشناسد وهر قول را به همان مرجع میدهد یا مرجعیکه نویسنده از آن نقل کرده همین طور گفته است و نهایتاً چه این باشد چه آن باشد و چه غیر آن باشد این روایت به اعتراف خود حافظ ذهبی وعلمای امت از جملهء روایات وضعی می باشد، بلکه یکی از علمای اهل سنت می گوید یکی از انصاف های اهل سنت در نقل این است که اگر غیر منصف میبودند این روایت را از مناقب معاویه می شمردند اما نشمردند وگفتند جعلی است.

(قوس دهم):

آقای نویسنده در صفحهء 12 می گوید ” ابراهیم نخعی که زعامت رأی گرایان را از علقمه تحویل گرفته بود به اصحاب خود هشدار میداد که در تعامل با ابو هریره جانب احتیاط را در پیش گیرند” و بعد به نقل ازابن کثیر در بدایة و نهایة در پا ورقی از همان مرجع این را نقل می کند که: “کانوا یرون فی احادیث ابی هریره شیئا وما کانوا یاخذون بکل حدیث ابی هریره الا ما کان من صفة جنة او نار او عمل صالح”.و معنای این عبارت اینکه یعنی بعضیها- همان اهل رأی- در احادیث ابی هریره چیزی میدیدند و همه آنچه از ابو هریره روایت می شد را نمی گرفتند مگر آنچه که صفت بهشت یا جهنم میبود یا فضائلِ عملِ صالح میبود.

همین مفهوم قول ابن کثیر درتاریخ دمشق تالیف حافظ ابن هبة الله شافعی هم نقل است منتها چی را افاده میکند؟ انچه افاده میکند طعن در ابو هریره نیست زیرا اگر هدف از قول ابراهیم نخعی در رعایت احتیاط در قبال روایات ابو هریره – نه انطوریکه نویسنده می گویند احتیاط از ابو هریره – طعن در ابو هریره می بود باید هیچ یکی از روایات ابو هریره قبول نمیشد زیرا اتفاق است که کسی متهم به کذب و دروغ شود دیگر آن حدیث از اعتبار میافتد.

بلکه هدف ابراهیم نخعی همین بود که وضّاعینِ احادیث یعنی جعل کاران بنام ابو هریرهء مسکین روایات عدیدی را ساخته اند و به وی نسبت داده اند زیرا چون وی روایت بسیار داشته و نسبت به طول عمر فرصت ملآقات نسل دوم با وی بیشتر میسر بوده زمینهء مهر کوبی روایت های جعلی بنام ابو هریره بیشتر بوده است .

تمایز یا ویژگی مکتب اهل رأی همین احتیاط است که بعضی عمداً یا سهواً آنرا به طعن درصحابه میبرند درحالیکه آنان میگفتند اگر حدیث نزد ما ثابت گردد:” فاضربوا بکلامی عرض الحائط”یعنی اگر حدیث وقتی صحیح ثابت گردید پس سخن مرا بر دیوار بزنید،.امام ابو حنیفه از همین جهت اصول مذهب خود را بیان داشت.

در چندین کتاب معتمد حتی در کتاب الإحکام فی اصول الاحکام از ابن حزم از امام ابو حنیفه نقل است و این نقل بسیار معروف و اصول مذهب حنفی است که همه اصولیین مذهب بر آن رفتند حتی رأی گرا ترین اتباع امام ابو حنیفه یعنی ابی الحسن کرخی رحمه الله بر همین نهج سائر بودند و آن این است که امام ابو حنیفه گفته است ” ما جاءَ عن اللهِ تعالى فعلى الرأسِ والعينين، وما جاءَ عن رسولِ الله صلى اللهُ عليه وسلم فسمعاً وطاعةً، وما جاءَ عن الصحابةِ رضي الله عنهم تخيرنا من أقوالهم، ولم نخرجْ عنهم، وما جاءَ عن التابعين فهُمْ رجالٌ ونحنُ رجالٌ” یعنی انچه که از خداوند آمده است است پس بر سر و بر سرهردو چشم،و آنچه از رسول خدا آمده است است پس شنیدن و فرمانبرداری است و آنچه از صحابه آمده است، یعنی اجتهادات یا اقوال صحابه بوده است از میان آن یکی را بر میگیزینیم و از آن بسوی قول سوم نمیرویم- یعنی که اجتهاد صحابی را بر اجتهاد خود مقدم می شماریم، اما نزدیک ترین آنرا به رأی خود انتخاب می کنیم، و آنچه از تابعین آمده است است است آنان نیز مرد اند ما هم مردیم.یعنی اقوال تابعین در امور دین بر ابو حنیفه الزامی نیست.

خوب کسی که خود را پیرو مکتب حنفی بگیرد امام مذهب خودرا امام ابو حنیفه بشمارد، بعد میاید میگوید که ابو هریره دروغگو بود و من حنفی هستم. کدام حنفی؟ ها اگر کدام کسی در کدام تپهء سالنگ ابو حنیفه نام داشته باشد ما خبر نداریم جدا مسئله است.

با این همه امام ابو حنیفه در ثبوت حدیث از رسول الله احتیاط وافر بخرچ میداد و از باب همین احتیاط می گفت حدیث از مدینه یک وجب میبراید به عراق یک متر میرسد .

فلهذا این آقای نویسنده بسیار با دیده درایی واضح در جامعهء که همُّ وغمِّ مردم مادیات پرستی شده است و اعتنایی به علم، اعتنایی به تحقیق نمانده است ادعای تحقیق می کند ،”محقق” امروزی قادر به خواندن یک متن نیست، محقق امروزی که در متون اسلامی نظر میدهد دو قاعدهء نحوی را بلد نیست در حالیکه وقتی به هر کشور غربی مقیم میشوی چشمت را از خواندن گرامر میکشند، محقق امروزی در غم این است که چطور از او به حیث محقق، بحیث فیلسوف یاد شود، چطور قطوری از نام های غیر اسلامیان را یاد کند تا نام آنان را در پای خود در میدان رقص علمی بحیث زنگ بسته کند و برقصد، از چنین جامعه از چنین محققین چیزی جز ضیاع حاصل میشود؟ در همچو فضا مگر آسان ترین چیز ادعای انتساب به اهل رأی نیست ؟ همان طور که یک منکر رسالت که تجارتش را از تکذیب رسالت محمدی علی صاحبه افضل الصلوات و التسلیمات، می کند، میاید و خود را زورا بهتانا به معتزله نسبت میدهد .

امروز نسلی در دام نوشته های یک تعداد مترجمین ایرانی افتیده اند که اشکالات سیاسی با نظام خود دارند و ملحد شده اند و کتاب ها و مقالات بعضی فلاسفهء غرب را انتزاعی انتقائی و با تحریف ادبیاتی به فارسی ترجمه می کنند، این آقای نویسنده از فقر علمی استفاده نموده به مکتب بزرگ اهل رأی تهمت و افترا میبندد.

بیایید نمونهء دیگری از عمق نادانی و خاکستر پاشی آقای نویسنده در چشم مردمی را که نادان فکر کرده است در این عبارت وی ببینید آقای نویسنده در پایان صفحهء 12 و آغاز صفحهء 13 در باب اینکه ابراهیم نخعی احتیاط در قبال ابو هریره را به ابو حنیفه میراث گذاشت میگوید ابو حنیفه در قبال ابو هریره چنین موقف داشت که ” نخست اینکه او – ابو حنیفه- ابو هریره را فاقد توانایی فقاهت وفتوا میدانست و معتقد بود که تمسک و استناد به روایت راوی غیر فقیه جائز نیست” .

اینجا به چند نقطه توقف کنیم:

• این حرف که ابو حنیفه تمسک و استناد به روایت راوی غیر فقیه را جائز نمیدانست جملةً وتفصیلاً دروغ است. در استنادات ابو حنیفه و ائمهء احناف بسیار روایاتی است که نقل از ابی هریره یا از انس بن مالک است در حالیکه این هردو صحابی در تقسیم بندی احناف صحابیان حافظ بودند نه فقیه . در هیچ جای از کتب مذهب حنفی چه متقدمین چه متاخرین آنان بلکه درهیچ جای کتب اهل سنت و الجماعت وجود ندارد که قول صحابی که فقیه نبود ترک گردد .بلکه میان اقوال مقایسه صورت می گیرد در صورتیکه تعارض بین قول صحابی فقیه و صحابی غیر فقیه آمد، قولِ صحابی فقیه مقدم می شود یعنی اگر میان قول عائشه و قول ابو هریره تعارض آمد و جمع و تأویل ممکن نبود قول عائشه مقدم میشود. اما اگر در حکم شرعی قولی جز همان قول صحابی غیر فقیه نباشد و آن حکم در تعارض با نصوص واقع نشود آن حدیث حجت میگردد .کسی اگر در این باب میخواهد اندکی بالتفصیل بخواند به کتاب من “موجز انصاف در اصول فقه احناف” بخش سنت و مبحث احوال روات مراجعه کند، مخصوصا صفحه 254 – پا ورقی شماره 1 و صفحات بعدی را تا 264 با دقت بخواند در آنجا اقوال اصولیین احناف بلکه ائمهء اصولین آنان در باب عمل به روایت نقل است کتاب مذکور در انتشارات سعید و انتشارات حامد رسالت موجود است .

باز هم برای رفع التباس خوانندهء این سطور,سخنِ وزین فخرالإسلام بزدوی رحمه الله را که رئیس بلا منازع اصولیین احناف است باختصار نقل میکنم که در بارهء ابی هریره چه می گوید.فخر الاسلام در کتاب اصول خود معروف به اصول بزدوی میگوید : صحابه اگر به فقه و نظر معروف باشند مانند خلفای راشدین و عبد الله بن مسعود، عبدالله بن عمر، عبد الله بن عباس، عائشة رضی الله عنها و”غیرهم مِمَّن عُرِف بالفقه والنظر” – یعنی و غیر این اسامی از اهل فقه و نظر- روایت اینان اگر در تضاد با قیاسِ شرعی قرار گیرد باز هم بر قیاس مقدم است .- قیاس در نزد علماء شریعت مطلق رأی ونظر نیست بلکه رأی و نظر مقید به تعلیل است, کسی میخواهد در بارهء قیاس به فارسی مطالعه کند کتاب” موجز انصاف در اصول فقه احناف” ارائاتی در این باره دارد – امام بزدوی سپس میگوید اما امام مالک قیاس ثابت به علت شرعی را حتی مقدم بر روایت صحابی می داند . پس اگر رأی گرای احناف بقول مردم ما “کافی للی” باشد مذهب امام مالک در این مسئلة رأی گرا تر است . به هر حال بعداً امام بزدوی میافزاید اما روایت کسیکه معروف به فقه نباشد “ولکنه معروف بالحفظ و العدالة” ولی معروف به حفظ وعدالت باشد مانند ابی هریره و انس بن مالک اگر موافق با قیاس باشد بدان عمل میشود اما اگر مخالف با قیاس واقع شد فقط برای اینکه باب رأی مسدود نشود ضرورةً ترک میشود، بعد میگوید زیرا قیاس شرعی علت شرعی دارد و وقتی قول چنین صحابی غیر فقیه با آن در تضاد میافتد امکان غیاب تأمل در نزد چنین راوی متصور است “اما الازدراء بهم فمعاذ الله”یعنی اما اینکه استخفاف و سوء ادب به آن صحابی باشد فمعاذ الله یعنی خدا نخواهد. و در شرح همین قول فخر الاسلام بزدوی امام عبد العزیز بخاری صاحب کشف الاسرار میگوید و ابو هریرة رضی الله عنه نزدما مقدم بر انس بن مالک رضی الله عنه است.

این موقف اصولیین احناف است که اصولیین یک مذهب فقه مذهب و منهج مذهب خود را بیشتر از یک فقیه میدانند.

و برای افادهء مزید مناسب است این قول حافظ ابن رجب را دربارهء اقسام روایت نقل کنیم:

راویان حدیث چهار نوع اند یکی آن راویانی اند که متهم به دروغ اند و دوم آن راویانی که متهم به دروغ نیستند ولی وهم و غلط در روایات آنان بسیار است، این دو نوع راویان التفاتی به حدیث و تخریج احادیث آنان نمیشود مگر اینکه فقط برای معرفت محض باشد. و سوم آن راویانی اند که صادق اند و در سخن آنان وهم بسیار است اما غالب نیست,و در شأنِ این گروه اهل فن تخریج احادیث خلاف کرده اند که ایا روایت چنین راوی گرفته شود یا ترک کرده شود.چهارم راویانی اند که غلط و خطا در سخن آنان کم هست و بالاتفاق به این نوع روایت استناد میشود . و به قول عبد الله ابن المبارک کم کسی است که از وهم در امان مانده باشد.

(قوس یازدهم):

آقای نویسنده در اخر صفحه 13 می گوید ما در روایاتِ ابو هریره به موارد مختلفی از تشبیه، تجسیم دروغگو پنداری انبیا و تبعیض علیه زنان بر میخوریم که بدون شک تمام آنها در تعارض با قرآن، سنت و قیاس بوده و مقتبس از معارف یهودی میباشد .

باید گفت روایاتی که تشبیه و تجسیم را افاده می کند تنها منحصر در روایات ابو هریره نمیباشد در روایات دیگر هم است پس آنجا نویسنده چه موقفی دارد؟

اما حقیقت چیست؟ حقیقت این است که علمای ما مخصوصا علمای احناف,یعنی اهل رأی، احادیث و حتی آیاتی را که ظاهراً دال برتشبیه است با آیاتی که نفی تشبیه و نفی مماثلت می کند، جمع کردند و در این تآویل تکلف نکردند زیرا آنچه نفی می کند مقدم بر اثبات است زیرا تخصیص بیشتر بر اثبات وارد میشود و تخصیص بر نفی کم وارد میشود تا سرحدیکه بعضی گفته اند اثبات قابلیت تخصیص را دارد نه نفی مطلق. علمای ما در تأویل خود به وجوه بارز عقلانی که قرآن خود به آن اشاره کرده است، رجوع کردند بلکه از منظور بلاغی علمِ معانی، بیان، بدیع, چنین توضیحات و تأویلات را فهمیدند منتها متاسفانه تعدادی از ظاهر گرایان جوانبِ بلاغت و تقریب معانی را در روایاتِ دال بر تشبیه تا هنوز درست درک نکردند وعلی الظاهر رفتند و در این راه خود افراط کردند و بلوای عام آفریدند وحساب ما از آنان جداست و من مقالهء کوتاهی بزبان عربی در باب تشبیه نوشتم.

اما اینکه میگوید ابو هریره دروغگویی را به انبیا نسبت داده است برای دریافت صورت مسئله لازم است همان حدیثی که از ابو هریره باشد و پیامبری درغگو معرفی شده باشد آورده شود تا دیده شود که آیا آن روایت مختص به ابو هریره است؟ قالب لفظیِ آن چگونه است ؟ جایی برای تأویل آن هست؟ در کدام درجه ی از صحت قرار دارد؟ چنین چیزهایی که معیارِ ارزیابی باشند ضرور است دیده شوند بعد داوری صورت گیرد.

همینطور احادیثی که گویا دال بر تبعیض علیه زنان باشد دیده شود که مختص به ابوهریره است یا خیر یا در روایات عائشه نیز هست؟و آیا واقعاً تبعیض در آن هست یا خیر؟ و اگر تبعیض هست تعریف از تبعیض مطابق با کدام مفردات جامعه شناسی است؟

افزون بر اینکه بعضی از احادیث رسول اکرم صلی الله علیه وسلم در منع زجر و اذیت زنان, در منعِ ضربِ زنان در رعایتِ جانب زنان آیتی در سورهء نساء را که مختص به نشوز زن از شوهر است تفسیر میکند.

بارها از نظر روانشناختی پی برده شده است که بسیاری از متأولین ومتأوهین برای زنان و بیانگران رفع ظلم از زنان پژوهشگر نماهای اند که علاقهء وافر برای مطرح شدن در مجامع فمینستی داشتند و دارند.

(قوس دوازدهم):

در صفحهء یازدهم آقای نویسنده میگوید ” از آنجایکه ابو هریره با مسیر سیاسی امویان همدلی داشت معاویه و یارانش مجالی فراهم کردند تا وی آموزه های خود را آزادانه و بدون محدودیت ترویج کند”

تاریخ امویان از بابت خیر و شر معروف است، منتها مخالفین عباسی آنان نیز از امویان چندان فرقی نداشتند بجز بعضی، روند ترجمه و تالیف که زادهء استقرار و رفاهِ دوران عباسی بود . علویان که مخالف امویان بودند میان امویها و عباسی ها مظلوم واقع شدند,اما آقای نویسنده با ذکر امویان میخواهد شیعه را استعطاف کند, استجلاب کند. اینجا میخواهم سخنی ازلای این سطور به برادران اهل تشیع داشته باشم:

اهل تشیع عزیز ما میدانیم که وضع روایات میان شما و میان اهل سنت دائر بر وفاق و فراق است. نقاطی هست که در آن متفق هستیم یا از اینطریق که راویِ آن روایت مورد اتفاق ما و شما بوده است یا راوی شما و راویِ ما هردو یکسان آن را روایت کردند، همین است که ختمِ نبوت, قبله, تلاوت و تعبد به قرآن, فروض نماز روزه زکات حج ,وجوب حدود, حجاب، برائت از مشرکین ,لزوم حاکمیت بر مبنای شرع بسیار چیزهای دیگر میان ما و شما مشترک است.

اما چیزهای هست که میان ما وشما در آن خلاف است و این در اثر این بوده است که راوییِ آن از شما بوده و نزد ما تایید نشده است یا راویی آن از ما بوده و نزد شما تایید نشده است.اینکه معیار تأیید چگونه باشد این چیزیست که اهل انصاف به ان بنگرند ونگریسته اند.

شیعیان عزیز هموطنم میدانیم که شما از بُعدِ ارثِ مذهبی اشکالاتی با بعضی صحابه که کنار معاویه قرار گرفتند دارید، ابو هریره نزد شما معتبر نیست و از آن جمله هست .اما هیچ گاه فریب این مدعیان نو اندیشی را که احساسِ مخالفتِ شما با بعضی صحابه منجمله همین ابو هریره را عاریت می گیرند نخورید. طیفی را که امروزه از آدرس شما در جامعهء افغانستان بنام نو اندیشی دینی مطرح میکنند و علنا به طعن تراث عریقّ اهل سنت میپردازند یا مجموع مفاهیم اسلامی را طعنه میزنند دریابید و مرجعیت های معتدل خودرا محکم گیرید همانطورکه اهل سنت نیز به چنین روش باید دست یازند.

ما مخالفت شمارا با ابو هریره قبول نداریم ولی آن را هضم میکنیم درک میکنیم زیرا میدانیم شما فرقهء از اسلام هستید و برمبنای اصول و قواعدی روایات صحابیانی از قبیل ابو هریره را رد می کنید، یعنی شما اگر بعضی صحابه را بد میبرید بعضی دیگر را دوست دارید، همین است که سینه های خود را بنام حسین میکوبید، اما این مدعیان نو اندیشی همه را بد میبرند، دشمن همه اصحاب و آل بیتِ اطهار اند.این مدعیان نو اندیشی مخالفت جوهری و بنیادی با دین و با مسلمان اعم از سنی وشیعه را میکنند. استعمار امریکا این طیف را به چیزهایی در جامعهء افغانستان گماشته اند و اینها چیزهای را از آدرس شما استمداد میجویند این امداد را برای اینها فراهم نکنید.

برادران شیعهء هموطنم، ما مسیر درازی از تقابل با ابلیس تاریخ یعنی امریکا و تمام قلدران استعماری را پیش رو داریم ما در این جامعهء مفلوک خود شاهد قتل ها و زخم های بیشمار دیگری خواهیم بود که دکمهء فشار آن در دست همین اوباشان استعماری کما کان خواهد بود که با انتحار پروری با اختناق پروری با اختلاف پروری از مشاهدهء فجائع لذت خواهند برد پس برای بقای مشترک باید وقائع را وزن سلیم نماییم

(قوس سیزدهم):

چیزی دیگری که هم در پیوند به مقالهء آقای نویسنده اشاره شود این است که نقلِ رکیکِ اصطلاحاتِ تراث اسلامی، آشنایی محدودِ همچو ناقل به فهم مصطلحات را نشان میدهد. همچنین فهمیدن اینکه کاتب یک بحث چه منابعی را برای چه ادعایی بکار برد مهم است. با جمع کردن دو سه صفحه بنام منابع نمیشود برای یک بحث بیجان جان داد .مثلا بکار بردن کلمهء گذارش یا صاحب نظر در پیوند به متون و تراث اسلامی آنقدر دقیق نمی باشد. باید میان ادبیات خبرنگاری و ادبیات تحقیق فرق نمود.تغییر و فارسی سازی به همان اندازیکه مهم است به همان انداز باید سنجیده صورت گیرد،ورنه مانند همان آشنای ما میشود که تفسیر مینوشت و سورهء بقره را سورهء گاو, و سورهء نمل را سورهء مورچه ترجمه میکرد .

همینطور در بابت منابع، مثلاً کتابی مثل سیر اعلام النبلاء مختص به تذکره نویسی و شرح احوال است یعنی کسی بخواهد سیرت ابو هریره و ابو حنیفه را از آن بجوید معقول است, اما کتابی نیست که مختص به منابع حدیث و مختص به تبییناتِ فقهی باشد .

همینطور مثلا استاد احمد امین مرد فاضل و دانشمندی بوده است کتابهای فجر الاسلام ،ضحی الاسلام و ظهر الاسلام وی بسیار مفید اند، منتها وی اهل رأی در مسائل فقهی و تحلیل فقهی نیست بلکه او خود در این عرصه متهم است .

اما زشت تر از همه اینکه آقای نویسنده محتوای مقالهء خود را از سایت های انترنتی که اختصاص به طعن و اهانت صحابه دارند گرفته است و به احتمال بسیار قوی نویسندهء ما از نوار ویدیویی زیر عنوان:” 7 حقائق صادمة عن ابی هریره” یعنی هفت “حقائق تکان دهنده از ابو هریره” گرفته است این ویدیو از ویدیو های مربوط به بعضی نهاد های معلوم الحال در کشور المغرب است.

اینجا برای توضیح اشارهء کوتاه کنم که ایجاد شورش و اغتشاش مردمی و تخریب دولت در المغرب به نفع مستقیم دولت های غربی نبود، زیرا المغرب هم رقابت با الجزائر دارد و هم نظر به فاصله ی بسیار نزدیک با اسپانیا، آسیب بزرگ دمگرافی عائد حال اسپانیا میشد اما متقابلاً کوشیدند تا هرچه بیشتر در آنجا نهاد های تنصیر یا دعوت به مسیحیت و نهاد های الحادی را که آنان نیز مرتبط به نهاد های تنصیری اند، فعال سازند یکی از این فعالان کسی بنام رشید است که از امریکا همواره به نشر آرای ضد اسلام می پردازد و این ویدیو نیز سر نخی با آنان دارد . در افغانستان هم تربیت رشید ها در قالب نهادهایی سخت جریان دارد.

اجنت های دست دوم این شبکه های ضد اسلامی روش حسابشدهء در تعامل ادبی با شخصیت های اسلامی دارند مثلا از پیامبر بسیار وفق ضرورت بنام محمد صلی الله علیه وسلم نام میبرند بلکه میکوشند بگویند پیامبر اسلام.یا پیامبر مسلمانان و اسامی دیگر از قبیل سرور کائنات یا سید الخلق یا حبیب الله و امثال این را استفاده نمیبرند . در قبال خلفاء بدون رضی الله عنه میگذرند .و در قبال آن صحابیانی که دیده اند کمی شک و ترید را در خصوص آنان کاریده اند، با طعن و اهانت میگذرند .

این طائفه برای تایید تحریفات خود و سوء استفاده از مذهب، بسا اوقات نام امام ابو حنیفه را بسیار به احترام و تعظیم می گیرند . و بسیاری اوقات نظر به سوء نیتی که دارند موضوع عصبیت و نژادی را دامن زده ابو حنیفهء به ان بزرگی را در منازعهء نا خواستهء بنام عرب و عجم دخیل میسازند این چیزیست که باعث شده است تا مکانت امام ابو حنیفه در یک دههء اخیر در کشور ما تنزل کند که بدیلِ تنزلِ مذهب حنفی در جامعهء ما دو چیز است، افراط و الحاد .ضرب المثلی داریم که می گوید: کل دادرِ کوری مانند گلِ سوری . و الله المستعان.

آیا ما به روش ظاهرگرایان در باب روایت متفق هستیم؟

من چندی قبل مقالهء درازی زیر عنوان تحول فکری جریان سلفی معاصر نوشتم و در اوائل آن مقال به فرق درایت و روایت پرداختم و تأکید داشتم که درایت گرایی شرعاً و عقلاً بر روایت گرایی مقدم است و نوشتم که درایت گرایی به معنای ترک روایات نیست به معنای انتقاص از روایات نیست، بلکه درایت عبارت از توفیق میان نصوص و رعایت اقوی بر قوی و ضعیف بر اضعف و سراغ مصلحت شرعی است و مصلحت شرعی کاملاً مقید به ثوابت شرع است و از مصلحتی که یک عده لیبرال های ماسونی امروز مطرح می کنند فرق دارد و خواندن آن مقاله و نشر آن را برای شائقین مسائل توصیه می کنم.

اهل رأی درایت گرا بودند و همین تفکیکی که ائمهء مذهب احناف در بارهء صحابی فقیه و غیر فقیه کردند عمق درایت آنان را نشان میدهد و باید در سایهء متطلبات و مقتضیات معاصر این شیوه از سوی محققین مسلمان ادامه یابد.جامعهء مذهبی افغانستان که متاثر از بعضی مدارسِ کشورهای ما حول است نیاز مبرم به التفات و مطالعهء ائمهء مذهب خود و سیری بسوی فقه مقایسوی در بابت مصالح دارد.

اما اینکه اهل رأی چنان باشند که آقای نویسنده افترا بسته است چنین نیست .وعلی الله التکلان.

(قوس چهاردهم و اخیر):

بیائیم این سؤال را مطرح کنیم که ایا آقای نویسنده که چنین طعن و توهین بر صحابی رسول خدا ابو هریره را بسته است مشکل فقط با ابو هریره دارد؟

یعنی چنین معلوم میشود که آیا انسان ملتزم به قران و متبع سنت نبوی و ارج گذار به ائمهء اهل رأی است؟ به گونهء که میخواهد “شوائب ” از دین اسلام دور گردد و آب زلالی به پیمانه بریزد؟

نه چنین نیست.

وقتی که کسی بگوید سکولاریزم باید تطبیق گردد و خواهان حذف شریعت اسلامی از قوانین و از اجتماع باشد، وقتی کسی حجاب را انکار کند و آنرا با آن همه نصوص غیر الزامی بداند، وقتی کسی ارجی به اجماع امت مصدر سوم تشریع اسلامی قائل نباشد. وقتی کسی فقه اسلامی را قبول نکند، آیا مشکل چنین کسی فقط ابوهریره خواهد بود؟

بیاییم این را در صفحهء 14 و لبّ و لباب مقال آقای نویسنده چنین بخوانیم: “بنا بر این اگر منابع معتبر روایی پالایش شود و روایات ابی هریره در روشنایی معیارهای ناقدانه اهل رأی مورد بازخوانی و باز اندیشی قرار گیرد بدون شک دین شناسی ما از بیخ و بُن متحول می گردد و نگاه ما نسبت به کثیری از مسائل عقیدتی فقهی اخلاقی و انسان شناختی دگرگون میشود و بخشی آموزه های تبعیض آمیز و زن ستیزانه فقهی مبنای روایی خودرا از دست میدهند”

خواننده عزیز با مقایسهء این غرض و مقصد نویسنده و آنچه در ردود بیان داشتیم میتواند پی ببرد که مقصود فقط ابو هریره نیست.وملاحظه کند که بخش های دیگری از تبعیض در منابع ما به نظر وی با وصف زدودن ابو هریره و صحابه کما کان باقیست.

تذکر:

پرده برداری سریع از منتسبین نو اندیشی دینی:

این جریان خلیطی از معده پرستانی اند که تجمع هر کدام اینان زیر سقف نو اندیشی دینی انگیزه ها و عللی دارد که کمترین آن فکر و اندیشه است و بیشترین آن دولار و چریدن در بیشه است . طیفی از اینان زمانی منتسب به جهاد هم بودند که اینک شکست وجدانی و مردودیت مردمی خود را با استعارهء عبای فکر و اندیشه بلکه عبای کفر و تیشه تلافی می کنند مانند همان کس که شکست خود در خروج باد از عقب را به پندانیدن دهان و تکرار اخراج باد از ان میخواست تلافی کند .

بذات ذو الجلال که به قرائن و شواهد ثابت شده است که طیف نو مدعی نو اندیشی دینی با قران مشکل دارد، با محمد صلی الله علیه و سلم شدیداً در باطن مشکل دارند، منتها تا هنوز به آن روز که علناً قران و پیامبر صلی الله علیه وسلم را اهانت صریح کنند، نرسیده اند و برای آنروز لحظه شماری می کنند. مگر امام فرقهء این طیف نو اندیشی دینی عبد الکریم سروش هر روز نقاب از خود دور نمی کند؟ هر روز دایرهء نقد بر مقدسات اسلامی را تا سرحد آخرین اعلانش نقد بر قرآن پیش نمیبرد؟

اینجا باید کوتاه بگویم نقد قران را مسلمانان در همان دوران نزول شناختند. قران گفت ای همه مردم ایمان بیاورید کسانی ایمان نیاوردند و برمبنای همین عدم ایمان قران را نقد می کردند، اما قران آنان را گفت بر دین خود میتوانید باقی بمانید، منتها ازادی بیان شما در جامعهء ما مرتبط به نظم عمومی جامعه است.

این پیام قران را فقهای احناف در مسئلهء اینکه ایا ذمی یعنی غیر مسلمان شهروند به طعن در قران و طعن در نبی عصمت خود را از دست میدهد یا نمیدهد؟بحث کرده اند. احناف گفته اند چون از اول میدانستیم که این ذمی بی ایمان هست و موجبات دین وی عدم اعتقاد به قران هست طعن علنی وی در قران را موجب تعزیر میدانیم ولی ناقض ذمهء وی نمی باشد، در حالیکه دیگران منجمله شیخ الاسلام ابن تیمیه طعن ذمی را از نواقض عهد شمردند. غرض اینکه مسلمآنان طعن در قران را از بابت کفر و ایمان می شناختند اینکه کسی بیاید بگوید قران را نقد میکنم و مسلمانم دجال است منطق ندارد.

قرآن کفار را احترام گذاشته است، احترام از بابت زیست دنیوی. اما منافقین را سخت نکوهیده است.

حُبِّ صحابه ترازوی ایمان:

صحابه حواریون سید المرسلین، صحابه علمبرداران توحید، صحابه صورت های ناظر بر صورت کسیکه ثم دنا فتدلّی فکان قاب قوسین او ادنی، صحابه حاملین وحی الهی، صحابه ناقلین سنت نبوی، صحابه شخوص حق در اجسادیکه برای حق در بدر همه مرز قرابت را بریدند ,صحابه شاهدان کلند پیامبر و جهش آتش و بشارت فتح مکه و فتح روم و فتح فارس,صحابه شاهدان فوارهء آب از میان انگشتان پیامبر، صحابه شاهدان دسته جمعی معجزهء پیامبر در مسیر تبوک، صحابه قاتلین مسیلمهء کذاب و اسود عنسی، صحابه یعنی محمد رسول الله و الذین معه.

هردو گون آهو گیاه خوردند و آب

زین یکی سرگین شدو زان مُشکِ ناب

این خورد زاید همه بُخل و حسد

و آن خورد گردد همه نور احد

این خورد گردد پلیدی زو جدا

و آن خورد گردد همه نور خدا

هردو صورت گر به هم مانَد رواست

بحر تلخ و بحرِ شیرین را صفاست

مولانا

نتیجه ی این بحث:

خوب آیا من بحیث نویسندهء این مقال “دفع مگس شریره از روی نورانی ابو هریره” بر این نظرم که اشکالاتی جامعهء مذهبی ما در افغانستان اشکالاتی در عرصهء فهم روایات ندارد؟ کاستی درایت ندارد؟

نقاط ذیل آنچه میدانم را خلاصه میکند:

1. سوء برداشت از روایات در جامعهء ما وجود دارد که تلافی آن برگشت مبتنی بر اصول اجتهاد اسلامی بسوی درایت است و این مقاله هیچ گاه به معنای ممانعت و سنگ اندازی در راه تمحیص تدقیق روایات موجود در تراث اسلامی ما نیست . این مقاله به هیچ وجه مانعِ جمع وتوفیق میان مقتضیاتِ عصر و مقتضیاتِ شرع نیست. بلکه این مقاله تاکید بر رعایت شرع وعصر است و تاکید بر این است که گره گشایی از مقتضیاتِ هردو نیاز به تفنن و نیاز به حسنِ ظن و نیاز به اعتقاد سالم دارند. کاتب این سطور بارها و بارها برای مهامِ رعایت نظم و رعایت مقتضیات عصر، تمدید اجتهاد در پرتو اصول را توصیه و تاکید کرده است.

2. صحابه یاران رسول خدا اند وهر نوع تعرض به حریم آنان مرفوض است و از آموزه های مکتب رأی اسلامی نیست.

3. رعایتِ مصلحتِ عام در قرآن در سنت نبوی سراغ گردد و مطلوب است اما رعایت مصلحت تا سرحدِ هدمِ نصوص نمیرسد و تفکیک اقوال صحابه و افعال آنان شروطی می طلبد که در رأس ان سراغ از چنین مصالح است. اگر رد قول صحابه برای رعایت این مصلحتی می بود که حرامی که به نص ثابت است حلال شود، درست نیست و اقتدا به فعل این صحابی از مؤیداتِ صریحِ چنین نص است.

4. نگرش اسلام در قبال حقوق با بسیاری از مفاهیم اعلامیهء جهانی حقوق بشر سازگار است ولی با همهء آن سازگار نیست و از همین جهت همه ممالک اسلامی بر همه مفاهیم اعلامیه ی حقوق بشر امضا نکرده اند و تلاش تسخیر نصوص اسلامی به قصد تبعیت از مجموع مفاهیم اعلامیه ی بعضی نهاد های بین المللی که از سوی نهادهای در افغانستان به ان تشویق صورت میگیرد مرفوض و مردود است .

5. روایاتی که در آن شبههء خشونت برغیر متجاوز باشد، در آن اکراه و جبر مردم بر ایمان باشد و در آن خصائص فرهنگی ملت ها زیر بار انعدام مطلق قرار گیرند و در آن تبعیض بر علیه اقلیت های مذهبی و تباری باشد در نصوص اسلامی وجود ندارد و اگر تَوَّهماً چیزی از آن سراغ شود محکوم به قواعدِ جمع، توفیق، ترجیحِ شرعی می باشد که مفصل در کتب اسلامی بیان شده است.

6. حقوق زنان در ملکیت، در تعلیم در انتخابات، در کار در کاندیداتوری، در داشتن خانه و کاشانهء سالم در مصؤنیت از ضرب و شتم، جزو اصیل مفاهیم اسلامی بوده و در لابلای نصوص یا بالعباره یا بالاشاره مذکور است و نیاز به استمداد از فمینسم ندارد.

7. آزادی رأی و بیان محکوم به قواعد اجتناب از عبث آفرینی،عدم اخلال به امنیت اجتماعی،عدم آسیب به نظم عمومی است همانطور که قانون اساسی افغانستان به شرح آن پرداخته است.

8. مخاطب این سطور عام می باشد.

اقول قولی هذا استغفر الله لی ولکم انه هو الغفور الرحیم .

16/7/2018

خپروونکی : مدیر ویب سایت

مدیر ویب سایت

اړوندې ليکنې

2 thoughts on “نقدی بر یک جسارت بی مورد در حق صحابه کرام”

  1. الله متعال به جناب دکتور اجر جزیل عنایت نماید و خرمگس های شریره را با مگس کشهای اخلاص و اندیشه ی همچو ایشان غریق لجن های رسوایی بگرداند. آمین.

  2. فضل الرحمن فقیهی

    بارك الله في كاتبه؛ مستدل و با منطق درست نوشته است؛ الله جزای خیر عنایت کند

نظر مو څرګند کړئ