نازدانه های ناتوان

img

محمد مصطفی نوید

داشتن فرزند با جرئت، متکی به خود و پله بردار، آروزی هر پدر و مادر است، و جامعه نیز به افرادی با این مشخصات سر نوشت خود را می سپارند، و به آنها تکیه می کنند.

واقعاً دلیل بچه‌ی مَمی شدن  فرزندان چیست؟ چرا کودک تکان نخورده مادر را صدا می کند، جرئت و صلاحیت هیچ کاری را ندارد، مهمتر اینکه این وضعیت تا هنگامی ادامه می یابد که کودک بزرگ و جوان می شود و بازوان قوی و هیکل درشت پیدا می کند ولی از پس اندک کاری بر نمی آیند؟ هر کاری و اندک تصمیمی را باید دیگران برایش اتخاذ کنند.

افرادی با این خاصیت در مقابله با زندگی دچار شکست شدیدی می شوند، ارتقای شغلی و وظیفوی کمتر داشته و مورد سوء استفاده اطرافیان قرار می گیرند، به دلیل عدم جرئت عمل؛ همیشه در اخیر صف  قرار می گیرند، و کمتر می توانند ابراز وجود کنند.

جالب این است که این ترس های والدین شامل تغذیه کودک نیز می شود و مراقبت بیش از حد از غذا های کودک که گویا این غذا دل دردش می کند و آن گلو درد، سبب سوء تغذی کودکان می شود.

و اما چرا؟

در عین حالیکه که طفل موجودیست بشدت متکی به پرستار، اما رشد سریع داشته و توانایی های را کسب می کند که باید آنرا بکار گیرد، استفاده از توانایی های جسمی و روانی همراه با تشویق های والدین سبب می شود که طفل بیشتر از پیش بشُگفد و توانایی جدیدی را کسب نماید، اعتماد بنفس بالایی می یابد و به اصطلاح “آدمی برای خود” می شود.

مثلاً کودک 13-15 ماهه ممکن به تنهایی یک پا یک پا، راه رفتن را آغاز می کند[1]، مادری که بشدت مراقب فرزند خود است و در این راه افراط می کند، ممکن است از ترس اینکه کودک نیافتد و صدمه‌ی نبیبند مانع راه رفتن او شود، نه تنها مانع می شود بلکه طفل را از افتیدن می هراساند، که این کار سبب تاخیر در راه رفتن کودک و کاهش اعتماد بنفس وی می شود، در حالیکه ضرورت بود که مادر قدم های کوچک و لرزان طفل را استقبال کند و با ترانه‌ی ” پا پا تی تی” راه رفتن را به طفل تمرین دهد. به همین ترتیب در سنین بالاتر و پائین تر طفل نیاز شدید به تشویق و گذاشتن او به انجام دادن کار های که در توانش است دارد.

 چه بهتر که با یک مثال دیگر تفاوت میان محبت عادی و افراطی والدین را واضح سازیم، مثلاً  طفلی که توان نوشیدن چای را دارد و خود گیلاس چای را بدهنش می برد، اگر مادر از ترس اینکه مبادا چای را بریزاند این اجازه را به کودک نمیدهد در حقیقت در محبت و مراقبت خود افراط کرده است، اما اگر همین طفل بصورت مستقلانه چای را بنوشد اما چای گرم باشد و از سوختن دهنش شکایت کند، و مادر هم با محبت و اظهار جملات مانند، ” کور شوم و یا بیمرم” بلا فاصله  چایش را سرد کند و او را ناز دهد، با طفل خود محبت کرده است و به او اعتماد و مصئونیت بخشیده است.

آن عده از والدینی که نگرانی بیش از حد و عادت به مراقبت افراطی از کودکان دارند، تنها در دوران کودکی جلو ابتکارِ عمل فرزند را نمی گیرند، بلکه تا که زنده هستند نگرانی مفرط در قبال فرزندشان دارند، با آنکه فرزند بزرگ شده است و می تواند به مکتب برود اما او را تا دهن مکتب همراهی می کنند، همیشه از خطرات احتمالی صحبت می کنند، با اندک تأخیر حساس می شوند و با عجله زنگ می زنند که کجا هستی، چرا ناوقت شد و…  بنابر این در حالیکه طفل هر لحظه و هر روز مصروف کشف دنیای جدید و تجربه آن است و می خواهد که به پای خود بایستد، اما والدین این گونه مانع او می شوند که در نتیجه طفل انسانِ فاقد جرئتِ عمل و تصمیم گیری،کم تجربه و ترسو بار می آید.

تصور از خود ( self-concept) ناشی از بازتاب ارزیابی دیگران است. مفهوم خود در یک نوزاد تحت تأثیر رفتاری افراد است که از او مواظبت می کنند.[2] تصور از خود به این معنی است که طفل، نوجوان و یا جوان از خود چه تصوری دارد؟ پسر و یا دختر توانا، و یا فرد ضعیفی که هر لحظه ممکن است به خطر بیافتد. از سوی دیگر کودک تا رسیدن به جوانی سه پایگاه اجتماعی خانواده، گروه همسالان و مدرسه را تجربه می کند.[3] بنا بر این اگر طفلی در مراحل اولیه زندگی بیش از حد مراقبت شود و به این عادت پیدا کند که هر کاری را برایش کسی دیگری انجام دهد، در میان گروه همسالان که نقش اساسی در رشد روانی کودک دارد، نیز نمی تواند بصورت بارز عمل کند، به عبارت ساده تر همیشه “لت خور” گروه می باشد.

تصور از “خود”، موضوع بسیار مهم در موفقیت و عدم موفقیت اجتماعی مخصوصاً مرحله نوجوانی است، تصور از خود که با عبارت جامع تر هویت یابی نیز یاد می شود، در سن 12-18 سالگی بصورت اساسی در انسان رشد می کند[4]، که بنابر عواملی از جمله مراقبت مفرط والدین دچار اختلال شده و آنرا برآشفتگی نقش می نامند.

از آنچه که گفته آمدیم می‌توان چنین نتیجه گرفت که:

 لازم است تا والدین ترس های واهی و مراقبت های غیر ضروری در مورد فرزند را کنار بگذارند، و به فرزندان اجازه دهند تا آهسته آهسته خود تکالیف زندگی را متحمل گردند.

محبت و حس دوست داشتن فرزند تان را به کمک  به یادگیری چگونه زندگی کردن فرزندان تان بدل کنید، به این معنا که اگر می خواهید فرزند بداند که او را دوست دارید بگذارید کاری را که در توانش است انجام دهد، اگر نتوانست، شما به کمکش بشتابید، اکیداً اینکه به کمکش بشتابید، نه اینکه کار را از دستش بگیرید. مانند این مثال عمل کنید: مثلاً اگر طفل شما تلاش می کند تا وسیله‌ی و یا اسباب بازی را به تنهای خود انتقال دهد، اما نمی تواند، با عصبانیت حتی با شوخی هم که شده نگویید که:” تو خودت را برده نمی توانی این را چطور می بری؟” بلکه او را تشویق کنید و بگویید بیا که هر دوی مان ببریم و او را در انتقال وسیله، کمک کنید.

نوجوان و جوان را در تصور از خودش کمک کنید، به او این تصور را بدهید که او توانا و مستعد است و می تواند از پس کار های خود برآید، او اشتباه می کند اما مهم نیست، او را همراهی کنید و متوجه اشتباه جبران ناپذیرش باشید، مثلاً به فرزند نوجوان تان اجازه دهید که به دل خود دوستانی را برگزیند اما مراقب باشید که دوستان ناسالم را انتخاب نکنند. این مراقبت به معنی این نیست که او را سراسر بترسانید.

اصطلاحات چون او خیلی سرسخت است یا آدم کُنده است، و یا هم پله بردار است، در ادبیات عام ما کار بُردی زیادی دارد، باید خاطر نشان کرد که تربیت فرزند با آن صفات، زمانی ممکن است که او با چالشهای زندگی روبرو شود، این چالشها برای کودک یک ساله دست انداختن به اشیا و گرفتن آن، برای کودک 3-5 ساله بازی در گروه هم سن و سال، و برای نوجوان و جوان سهم گیری در امور خانه و استقلال در تعامل با اجتماع و امور شخصی خود می باشد.


منابع:

[1] (روانشناسی رشد  علی مصباح و دیگران تهران سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی1374

[2] روانشناسی تربیتی پروین کدیور._تهران: سازمان مطالعه و تدوین کتب علوم انسانی 1393

[3] کدیور 1393

[4]مراحل رشد روانی اریکسون

خپروونکی : مدیر ویب سایت

مدیر ویب سایت

اړوندې ليکنې

نظر مو څرګند کړئ